محبوس بود . هارون الرشيد او را خلاص داد و به مكه رفت و مجاور شد تا در گذشت . [1] پس از يعقوب [ ابو جعفر فيض ] [2] بن شيرويه را وزارت داد . از كفايت [3] مهدى گويند : خويشى درويش داشت . چون در او قابليت نمىديد ، با او زيادت اكرامى نميكرد . مقربان حضرتش ، در حق او ، پيش مهدى تربيتى مىكردند تا انعامى فرمايد . مهدى گفت بر شما روشن گردانم كه در كار او محقم . بفرمود تا مهرى زر سرخ بر سر جسر نهادند و آن خويش را بمهمى بر سر آن جسر فرستاد تا بر آن مهر بگذرد . برفت و باز آمد زر نديد . ازو پرسيدند كه خليفه مهدى زر از جهت تو بر جسر نهاده بود ، چرا بر نداشتى ؟ گفت در رفتن و باز آمدن ، با خود فكر كردم كه اگر كور باشم ، بر اين جسر چگونه گذرم . چشم بر هم نهاده مىرفتم ، زر نديدم . پس مهدى گفت خويشاوندان بر مثال مويند بر اندام كه بعضى معطر بايد داشت چون محاسن و موى سر و بعضى قلع بايد كرد چون موى زهار و بغل و بعضى در گذاشتن و برداشتن يكسانند چون موى سينه و دست و پا و غير آن . مهدى شخصى را بخواب ديد كه اين بيتها ميخواند : كانى بهذا القصر قد باد اهله * و اوحش منه ركنه [4] و منازله و صار عميد القصر من بعد بهجة * و ملك الى قبر عليه جنادله [5]
[1] - داود پدر يعقوب از نزديكان ابراهيم قتيل باخمرى بود و پس از قتل او بدست منصور ، وى نيز بحبس افتاد تا مهدى او را آزاد كرد و يعقوب را وزارت داد . وى كه بقول يعقوبى مردى « جميل المذهب ميمون النقيبة محبا للخير كثير الفضل » بود ، مذهب تشيع داشت و مهدى بدين جهت او را وزارت داده بود كه وى با علويان و بخصوص با بنى الحسن كه اغلب بر ضد خلفا قيام مىكردند ، روابط دوستانه داشت . مهدى خليفه طورى امور را در اختيار او گذاشته بود كه بشار بن برد گفت : بنى اميه هبوا طال نومكم * ان الخليفة يعقوب بن داود ضاعت خلافتكم يا قوم فالتمسوا * خليفة الله بين الناى و العود [2] - ف : ابو جعفر بن قيص - تجارب السلف : فيض بن ابى صالح از نيشابورست و پدران او نصارى بودهاند . . . ص 129 مجمل التواريخ : « ابو جعفر الفيض بن ابى صالح نامش شيرويه بود و ترسا بود از سابور ص 337 . در كتب ابن الاثير و طبرى و يعقوبى چنين اسمى نيست [3] - ف : كياست [4] - ابن الاثير : و بعد - البداية : اهله [5] - البدايه : الى جدت يبنى جنادله . اين اشعار در « البدايه » در مرگ همين منصور به صورتى و در مرك مهدى به صورت ديگرى آمده است .