با ابو بكر و عمر گفتم . گواهى ديگر خواستند ، نبود . چون خلافت به من رسيد و علم من بدان اجازت محيط بود ، باجازت رسول ( ص ) ايشان را باز آوردم . پنجم آنكه عطا بر بنى اميه زيادت كرد و معاش ايشان فراخ گردانيد جواب داد كه همگنان را معلوم است كه حق تعالى مرا مال و ثروت داده است و من پيوسته صلت رحم محافظت مىكنم و كردهام . اكنون كه عمر به آخر رسيد ، ازين سيرت پسنديده چگونه تجاوز كردمى . اما و الله كه از بيت المال ، هيچ بديشان ندادهام و از خاص خود دادهام [ هر چه دادهام ] [1] . ششم آنكه نسخهاى چند از قرآن بياض كرد و [ باقى نسخها را ] [2] بسوخت . جواب داد كه از اطراف جهان مىنوشتند كه در روايات قرآن اختلافست . نخواستم بدين واسطه در اسلام فتنه افتد . آن را جامعى ساختم و نسخهاء مبتر بسوختم تا زبان طاعنان در دين دراز نشود . هفتم آنكه ابو بكر حرمت رسول ( ص ) را يك درجه از منبر فروتر آمد و عمر حرمت ابو بكر را يك درجه ازو فروتر . عثمان با جاء رسول رفت . جواب داد كه اگر اين قاعده مستمر داشتمى ، بتدريج خطبا را در چاهى بايستى [ رفت و خطبه كرد . ] [3] هشتم آنكه حجاب و نواب را بر در بنشاندى . جواب داد كه چون كار دولت و دين بزرگ شد ، جهت دفع فرصت بد دينان محافظت جان خود كردم . نهم آنكه چهار پايان مردم را از خوردن گياه صحراء بقيع منع كردى . جواب داد جهت چهار پايان بيت المال آن را رعايت كردم تا ايشان را علف باشد و تلف نشوند . دهم آنكه انگشترى رسول ( ص ) گم كردى . جواب داد كه بحضور صحابه در چاه اريس افتاد و چندانكه جستم نيافتم و از آن شرف محروم شدم . چون عثمان رضي الله عنه ، هر يك را جوابى بسزا گفت ، بسعى مرتضى على ( ع ) آن فتنه فرو نشست و غوغا باز گشت . جماعت مصريان در راه غلام عثمان رضي الله عنه را
[1] - فقط در ، ق [2] - م : ديگرها [3] - م : رفتن و خطبه كردن