است تا سال و ماه بر آن حساب كنند و بسبب دورى و نزديكى جرم آفتاب از خط استوا وافق ، هر سال چهار فصل باشد و از اختلاط عناصر اربعه بخارات دميد ، از آن ابر و برق و رعد و بارندگى ، حاصل گشت . افلاك را چون علوىاند ، آبا گويند و عناصر را چون سفليند امهات خوانند . از عناصر ، آتش و باد به قوت لطافت مركز بالا گرفتند و خاك و آب به سبب ثقل ، مركز [1] زير يافتند . آب بواسطهء ترى روان شد ، ميل اسافل [2] كرد و دريا گشت [ و حركت كرد [3] ] . بر خاك . از آن حركت ، كوهها حاصل شد و قواى آبا و امهات با هم امتزاج گرفتند ، روح ناميه نام يافت ، مواليد كان و نبات و حيوان از آن پيدا گشت . هر چند اين آفرينش هر يك در حد خود كمالى دارد ، اما از كمال كلى عارىاند و قاصر [ از تقرير تحقيق وحدت بارى . گلستان معرفت را بلبلى خوش نوا و شبستان محبت را صاحبدلى كدخدا مىبايست [4] ] تا در تحقيق مباحث وحدت ، داستانها سرايد و در تدقيق معاملت ارادت ، دستانها نمايد ، بلكه در ميدان كونين ، شهسوار نامدارى مىبايست تا گوى [5] محبت بازد و در ايوان ثقلين ، شهريارى كامكار كه [ مكوّنات [6] ] به دو نازد . حكم قدرت الهى و علم حكمت نامتناهى ، چنان اقتضا كرد كه معنى نور [7] روح انسانى بر صورت عالم جسمانى تابان گردد و اين سر بر جميع كاينات به پرتو [ وجود ، چون خورشيد خود [8] ] روشن گرداند . آن [9] را از ذروهء انسيت در عرصهء بشريت بظهور رسانيد و قوهء آفرينش بفعل اتصال روح و جسم و اتفاق فكر و فهم و عقل و نطق و ساير خواص آن تمام گردانيد . مفارقت مرغ روح از آشيانهء انسيت ، موافق طبيعت او نبود ، حب وطن مألوف بر و غالب گشت و آن را بجان و دل طالب شد شعر يك لحظه در فراقت صد سال مىنمايد * ز ينجا قياس ميكن جانا حساب سالى
[1] - ب : مركز يافتند [2] - ب : اسفل [3] - ر ، م : ندارد [4] - بين دو قلاب درب نيست [5] - ب : بخت [6] - ر : [ مكنونات ] [7] - ب : معنى روح ، در نسخهء ر طورى نوشته شده كه [ معنى بود ] تو هم مىشود [8] - در نسخه ر [9] - ب : ( پرتو خود چون خورشيد ) ،