نام کتاب : درسهايى از نهج البلاغه ( فارسي ) نویسنده : الشيخ المنتظري جلد : 1 صفحه : 167
مقدّمه چهارم : ( 1 ) بعد از اين كه بنا شد آن چيزى كه واقعيت و خارجيت و عينيت دارد هستى باشد كه وجود است و وجود هم يك حقيقت واحد است ، پس اين حقيقت واحد هيچ چيزى را كه نقيض خودش باشد قبول نمىكند ، يك ثالث لابشرطى ( 2 ) بايد باشد كه هر دو را قبول كند . ( نظير ماهيّت كه هم وجود و هم عدم را قبول مىكند ) عدم وجود را قبول نمىكند ، وجود هم عدم را قبول نمىكند ، يعنى هستى براى خودش ضرورى است ، هستى مصادف با ضرورت است ، هستى هستى است ; يعنى هستى خودش است ، همانطور كه نيستى نيستى است . بله انسان كه ماهيّت است هم هستى را قبول مىكند هم نيستى را ، لذا يك وقت مىگوييم « انسان موجود است » يك وقت مىگوييم « انسان معدوم است » . پس مقدّمه چهارم اين شد كه هر چيزى خودش براى خودش ضرورت دارد چنانچه ماهيّت هم خودش براى خودش ضرورت دارد . « انسان انسان است » امر ضرورى است . بنابراين اگر ما واقعيت هستى را درك مىكنيم ، انسان به احساس خودش واقعيت هستى را درك مىكند - كه در اينجا مسأله تعقل مطرح نيست بلكه مسأله احساس است - ما واقعيت هستى را درك مىكنيم ولو از راه درك انديشه خودمان . چنانچه دكارت مىگفت : « من مىانديشم پس هستم » ( 3 ) . او از راه واقعيت انديشه مىخواست پى به واقعيت خودش ببرد . در صورتى كه اين يك اشتباهى است از آقاى دكارت ، زيرا انسان اوّل خودش را مىيابد بعد انديشه خودش را . آقاى دكارت مىگفت : من انديشه ام را مىيابم و بعد از راه انديشه خودم را مىيابم ; من مىانديشم پس هستم . اشكالى كه به آقاى دكارت وارد است اين است كه آيا شما مطلق انديشه را مىيابى يا انديشه خودت را مىيابى ؟ اگر مطلق و كلّى انديشه
1 - اين مقدّمه را حضرت استاد مدّظلّه به شكل جداگانه در درس قبل مطرح نكرده بودند . 2 - لابشرط يعنى چيزى كه نسبت به وجود و هستى چيزى و نيستى آن بى تفاوت است . 3 - تاريخ فلسفه ويل دورانت ، ترجمه عباس زرياب ، ج 1 ، ص 212
167
نام کتاب : درسهايى از نهج البلاغه ( فارسي ) نویسنده : الشيخ المنتظري جلد : 1 صفحه : 167