پيرمرد جنّى سپس به ايشان گفت : من پيشنهادى دارم . جوانى از اين پنج نفر در جوابش گفت : پيشنهاد چيست ؟ پيرمرد جنّى گفت : پيشنهادم اين است كه من پرواز كرده بروم و سپس خبر اين گروه را بياورم تا شما با بصيرت به طرف مقصدتان برويد . ايشان در جوابش گفتند : خوب پيشنهادى است . راوى مىگويد : پيرمرد جنّى يك روز و يك شب از نظر ايشان غائب بود پس فرداى آن روز ايشان صدائى شنيدند بدون اينكه صاحب آن را ببينند ، صدا اين بود : به خدا قسم نيامدم نزد شما مگر آنكه خود ديدم ، در زمين طف كه سرى بريده و دو گونه هايش به خاك آلوده بود . و اطرافش جوانانى افتاده كه از حلقومشان خون جارى بود نظير چراغهائى كه تاريكى و ظلمت را بر طرف كردهاند . پيوسته ناقه خود را دواندم تا قبل از آنكه ايشان با حوريه هاى باكره ملاقات كنند مصادف گردم . حسين عليه السّلام چراغى فروزان بود و خدا مىداند كه من در اين گفتار دروغ نمىگويم . حسين عليه السّلام در غرفه هاى بهشت مجاور رسول خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم و بتول عليها السّلام و جعفر طيّار بوده در حالى كه شادمان و مسرور مىباشد . بعضى از جوانان در جواب آن صدا گفتند : برو پس پاينده و جاويد باد قبرى كه تو ساكن آن هستى تا قيامت باران بر آن ببارد . پيمودم راهى را كه تو نيز راهرو آن بودى و نوشيدم با كاسه اى كه بسيار فراخ بود .