responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق    جلد : 1  صفحه : 32


مغرب را مىشناسى كه به اين جا آمده باشد ؟ عرض كردم : خير . فرمودند : چرا ، مردى سرخ روى آمده است ، بيا با هم به نزد او برويم ، با هم سوار شديم و نزد آن مرد رفتيم ، مردى بود از اهل مغرب كه تعدادى برده به همراه داشت ، حضرت فرمودند : برده هايت را به ما نشان بده ، آن مرد نُه كنيز به حضرت ارائه نمود ، امام كاظم عليه السّلام در مورد هر يك از آنان مىفرمود : « نيازى به او ندارم » ( اين را نمىخواهم ) ، سپس فرمودند : بقيّه را نشان بده ، مرد پاسخ داد : ديگر چيزى ندارم ، حضرت فرمودند : چرا ، دارى ، نشان بده ، مرد قسم خورد : نه به خدا ، فقطَّ يك كنيزك مريض باقى مانده است ، حضرت فرمودند : چه مانعى دارد كه آن را نيز نشان بدهى ؟ ولى مرد امتناع نمود ، سپس حضرت برگشتند و فرداى آن روز مرا به سراغ آن مرد فرستادند و فرمودند : « به او بگو : آخرش چند ؟ و وقتى گفت : فلان قدر ، بگو : قبول است ، خريدم » هشام گويد : « نزد آن مرد رفتم ، او

32

نام کتاب : عيون أخبار الرضا ( ع ) ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق    جلد : 1  صفحه : 32
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست