نام کتاب : علل الشرايع ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 99
( * ( لا يَعْصُونَ الله ما أَمَرَهُمْ وَيَفْعَلُونَ ما يُؤْمَرُونَ ) * ) و با اين وصف چگونه جنسى را كه تمام عيوب و كلّ ذنوب در ان است بر جنسى كه نه واجد عيب بوده و نه فاعل ذنب و گناه ، نه صغيره مرتكب مىشود و نه كبيره تفضيل داد . جواب كسانى كه انبياء و رسل و حجج صلوات الله عليهم را بر فرشتگان تفضيل و برترى مىدهند ايشان فرمودهاند : ما جنس حيوان ناطق را بر جنس فرشتگان تفضيل نداده بلكه نوع را بر نوع برترى مىدهيم و شما خود قبول داريد كه تمام فرشتگان همچون ابليس و هاروت و ماروت [1] نبوده همان طورى كه همه انسانها مانند فرعون يا شياطين انسى كه مرتكب محارم شده و بر جرايم و گناهان اقدام مىكنند نمىباشند . و امّا اين كه گفتيد ملاك شرافت به قرب و نزديكى به بارى تعالى است . در جواب مىگوييم : اگر مرادتان قرب مسافت است قطعا حقّ عزّ و جلّ از اين كلام مبرّا بوده و اثبات اين قرب در حقّ خداوند معنايش تشبيه نمودن او به مخلوقات مىباشد ، و اگر منظور قرب معنوى است به طور يقين در ميان انبياء و
[1] - هاروت و ماروت دو فرشتهاند كه در بابل ( از توابع كوفه است ) آنها را عذاب مىكنند و سببش آن است كه فرشتگان آسمان ، انسانها را به ارتكاب گناه سرزنش مىكردند حقّ تعالى فرمود : اگر هواى نفس و شهوت كه در آدميان نهادهام در شما نيز مىگذاردم از شما هم گناه صادر مىشد جهت اثبات اين معنا سه فرشته برگزيده شدند كه به زمين رفته و به صورت انسان در ميان اهل زمين باشند آن سه عبارت بودند از : عزا ، عزايا و عزازيل ، خداى تعالى آنها را به طبع آدميان گردانيد و به زمين فرستاد تا ميان ايشان حكم كنند ، عزازيل چون دانست كه نمىتواند خود را نگاه دارد و مرتكب عصيان مىگردد استعفاء خواست و بدين ترتيب به آسمان برگشت ولى آن دو در ميان مردم روزها حكم مىكردند و شبها به بركت يكى از اسماء اعظم الهى به آسمان مىرفتند ، چندى گذشت ، روزى زنى از فرزندان نوح عليه السّلام كه نامش به تازى « زهره » و به فارسى « بيدخت و ناهيد » بود به تظلَّم از شوهرش نزد ايشان آمد ، آن زن جمالى به غايت داشت عزا و عزايا كه چشمشان بر وى افتاد مفتون و گرفتارش شدند ، گفتند ما تو را از شوهر جدا مىكنيم به شرطى كه به حكم ما شوى . گفت : قبول كردم . ايشان حكم بنا حقّ كرده و وى را از شوهر جدا ساختند ، زن با ايشان وعده كرد كه به جاى خلوتى روند ، ايشان چون قصد وى كردند ، گفت من هنوز از اين شوهر ايمن نيستم تا وى را هلاك كنيد ، آنها شوهر را بقتل رساندند ، زن گفت : يك كار ديگر مانده است ، من بتپرستم شما نيز بايد بت بپرستيد تا من از آن شما باشم ، ايشان گفتند : معاذ اللَّه كه ما بت بپرستيم ، زن گفت : پس خمر بخوريد ، ايشان بر هواى آن زن خمر خورده ، مست شدند ، آن زن خود را آراسته بديشان نمود چون قصد وى كردند ، گفت : نام اعظم را كه مىدانيد به من آموزيد ، به وى آموختند ، زهره آن اسم بگفت و به آسمان رفت ايشان چون به هوش آمدند خويش را تنها ديده در حالى كه هم حكم بناحقّ نموده و هم خمر خورده و هم نفسى را كشته و هم قصد حرام نموده بودند و در ضمن اسم اعظم را نيز از دست داده بودند متحيّر فرو ماندند نزد عابدى آمده و از وى چاره خواستند ، وى پس از يك شب عبادت آوازى شنيد كه گفت به آن مجرمان بگو شما مستوجب عذاب خدا گشتهايد .
99
نام کتاب : علل الشرايع ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 99