نام کتاب : علل الشرايع ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 769
كوچك تا بالاى انگشت ابهام دستشان را با هم منطبق كنند يعنى طورى با هم دست دهند كه انگشتان كوچك بالا و انگشتان ابهامشان پائين قرار گيرد ولى فسخ بيعت به عكس آن است يعنى از اعلاى انگشت ابهام تا اعلاى انگشت ابهام طرفين با هم منطبق مىگردد و به عبارت ديگر طورى با هم دست مىدهند كه انگشتان ابهام بالا و انگشتان كوچكشان پائين واقع مىگردد . راوى مىگويد : مردم بينشان اختلاف و اضطراب پيدا شد ، مأمون امر كرد همه بيعت را اعاده كرده و همان طورى كه امام عليه السّلام توصيف فرموده بودند آن را انجام دادند ، ايشان مىگفتند : كسى كه عقد بيعت را بلد نيست چگونه مستحق امامت باشد ، قطعا كسى كه به آن علم دارد سزاوارتر است از كسى كه به آن جاهل است . راوى مىگويد : همين سرزنش مردم مأمون را وادار كرد كه امام عليه السّلام را با سمّ مسموم نمايد حديث ( 2 ) حسين بن ابراهيم بن احمد بن هشام مؤدب و على بن عبد الله ورّاق و احمد بن زياد بن جعفر همدانى رضى الله عنهم گفتند : على بن ابراهيم بن هاشم ، از پدرش ، از محمّد بن سنان نقل كرده كه گفت : در خراسان مأمون روزهاى دوشنبه و پنجشنبه بار عام مىداد و مىنشست و امام عليه السّلام را در سمت راست خود مىنشاند ، من محضر مولايم بودم كه مردى از گروه صوفيه سرقت كرده بود و مأمون امر كرد كه او را احضار نمايند وقتى وى را آوردند ، چشمش به شخصى افتاد كه ظاهرش گواهى مىداد به معاش ناچيز و لباس نازل قناعت كرده و بين ديدگانش اثر سجود ظاهر و هويدا بود ، مأمون گفت : با اين فعل قبيح چقدر اين آثار جميل و پسنديده زشت مىباشند ، آيا به تو نسبت سرقت دادهاند و تو اين كار را كرده اى با اين كه آثارى جميل و ظاهرى آراسته از تو مىبينم ؟ ! آن مرد گفت : اضطرارا بوده نه اختيارا ، زيرا تو حقّ مرا از خمس و غنيمت ندادى لا جرم مضطرّ به سرقت شدم . مأمون گفت : در خمس و غنيمت تو چه حقّى دارى ؟ آن مرد گفت : خداوند متعال خمس را شش قسمت كرده و فرموده : * ( وَاعْلَمُوا أَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ ) * الخ ( بدانيد كه هر چه به شما غنيمت و فائده رسد خمس آن خاصّ خدا و رسول و خويشان او و يتيمان و فقيران و در راه سفر ماندگان است اگر به خدا و به آنچه بر بنده خود « حضرت محمّد صلَّى الله عليه و آله » ايمان
769
نام کتاب : علل الشرايع ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 769