نام کتاب : علل الشرايع ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 715
حضرت فرمودند : بزرگان و رؤساى عرب در اختيار من بوده و با هر كسى كه من محاربه كنم آنها نيز محاربه نموده و با هر كسى كه صلح نمايم ، صلح مىكنند منتهى من به خاطر رضاى خدا و به منظور حفظ خون امّت محمّد صلَّى الله عليه و آله محاربه را ترك كردم حال اى تيّاس اهل حجاز امّت را به نهضت دعوت مىكنم ؟ جواب جبير جاسوس معاويه بود كه خدمت امام عليه السّلام آمد تا كشف كند آيا قصد نهضت در امام عليه السّلام هست يا نه . وى به خوبى مىدانست موادعه اى كه بين امام عليه السّلام و معاويه عليه الهاويه واقع شده مانع از نهضت و قيامى كه امام عليه السّلام را به آن متّهم كردهاند نيست و اگر با مهادنه اى كه واقع شده بود قيام براى به دست آوردن خلافت براى حضرت جايز و ممكن نمىبود حتما جبير به اين معنا آگاه و واقف مىبود و ديگر سؤال نمىكرد زيرا او مىدانست كه امام عليه السّلام هرگز چيزى را كه نبايد طلب كنند ، طلب نمىنمايد ، پس چون اين اتهام كه امام طالب خلافت است شايع شد وى براى كشف حال و اطَّلاع از آن از طرف معاويه به جاسوسى آمد و استخبار نمود و وقتى امام عليه السّلام به وى خبر دادند كه قصد نهضت و قيام را ندارند از اين بابت مطمئن شد زيرا مىدانست كه امام عليه السّلام صادق و فرزند صادق است و هر گاه به زبان مطلبى را جارى فرمايند محال است بر خلافش عمل كنند و چون سخن جبير امام را سخت به غضب آورد حضرت به او فرمودند : اى تيّاس اهل حجاز . . . . تيّاس كسى است كه عسب الفحل ( يعنى حيوان نر كه آن را روى ماده برده جهت توليد نسل ) را خريد و فروش مىكند و اين شغل حرامى است . و امّا فرموده امام عليه السّلام : بزرگان و رؤساى عرب در اختيار من هستند ، اين كلام صادق است منتهى از جمله اين رؤسا اشعث بن قيس بود كه سركرده بيست هزار لشكر بود كه آنها را از جنگ و قيام بر حذر مىداشت اشعث مىگويد : روزى كه قرآنها بالاى نيزه رفت و اين كيد و حيله صورت گرفت يعنى به امير المؤمنين عليه السّلام گفته شد : اگر به آنچه خوانده شده اى جواب مثبت ندهى لشكريانت نه در ركابت تير انداخته و نه نيزه زده و نه شمشير به طرف دشمن مىزنند و در حالى كه اين سخن را مىگفت با دست اشاره به اصحاب و لشكريانش نمود آنان كه اهل طمع و دنيا بودند . و نيز در بين رؤسا شبث بن ربعى كه تابع هر صدا و بپاكننده هر آشوبى بود وجود
715
نام کتاب : علل الشرايع ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 715