نام کتاب : علل الشرايع ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 249
حديث ( 1 ) على بن احمد بن محمّد و محمّد بن احمد شيبانى و حسين بن ابراهيم بن احمد بن هشام رضى الله عنهم گفتند : محمّد بن ابى عبد الله كوفى اسدى از موسى بن عمران نخعى ، از عمويش حسين بن زيد نوفلى ، از على بن سالم ، از پدرش ، نقل كرده كه وى گفت : خدمت امام صادق عليه السّلام عرض كردم : بيان فرماييد چرا هارون به موسى عليه السّلام گفت : اى پسر مادرم ريش و موهاى سر مرا نگير و نگفت : اى پسر پدرم . . . ؟ حضرت فرمودند : غالبا دشمنىها بين برادران وقتى است كه از پدر متّحد و از مادرهاى متعدّد باشند ولى وقتى از مادر يكى باشند دشمنى بين آنها كمتر است مگر آن كه شيطان بينشان وسوسه كند و ايشان اطاعتش را نمايند ، بارى هارون به برادرش جناب موسى عليه السّلام گفت : اى برادرى كه مادرم تو را زاده و از غير او متولَّد نشده اى ريش و موهاى سر مرا بگير و نگفت : اى فرزند پدرم و سرّش اين است كه فرزندان پدر وقتى مادرانشان متعدّد بودند دشمنى بين ايشان تازگى ندارد بلكه امرى است رائج و دارج مگر آن كه خداوند ايشان را حفظ نمايد ، بلى خصومت و دشمنى بين برادرانى كه از مادر يكى هستند البتّه امر نو و تازه اى به نظر مىآيد . محضر مباركش عرض كردم : چرا موسى ريش و موهاى سر هارون را گرفت و او را كشيد با اين كه در گوساله پرست شدن مردم او هيچ گناهى نداشت ؟ حضرت فرمودند : در غياب موسى عليه السّلام وقتى مردم گوساله پرست شدند هارون از ميان آنها بيرون نرفت و از ايشان جدا نشد و به جناب موسى ملحق نگشت لذا به خاطر اين كارش موسى با او چنين كرد چه آن كه اگر هارون از ميان آن عاصيان بيرون مىرفت عذاب الهى بر آنها نازل مىگشت و شاهد بر اين گفتار گفتگوى جناب موسى عليه السّلام با هارون است ، موسى عليه السّلام به هارون فرمود : وقتى ديدى ايشان گمراه شدند چه تو را از متابعت من بازداشت ، آيا نافرمانى امر مرا نمودى ؟ هارون گفت اگر من از ميان ايشان بيرون مىآمدم متفرّق و پراكنده مىشدند و من ترسيدم كه مورد مؤاخذه تو واقع شده و به من بگويى چرا بين بنى اسرائيل جدايى و تفرقه انداختى و منتظر نشدى به تو دستور دهم ؟ مقاله مرحوم مصنّف در ذيل حديث مصنّف اين كتاب رحمة الله عليه مىگويد : اين كه موسى موى سر و ريش برادر را گرفت در واقع موى سر و ريش خود را گرفته است چه آن كه عادت معمول و
249
نام کتاب : علل الشرايع ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 249