نام کتاب : علل الشرايع ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 189
حضرت اسحاق عليه السّلام كمربندى داشتند كه از انبياء بزرگ به او ارث رسيده و آن در نزد عمّه جناب يوسف عليه السّلام بود و چون اين بانو محبّت مفرطى به يوسف عليه السّلام داشت لا جرم وى را نزد خود نگاه مىداشت ، روزى يعقوب عليه السّلام ، يوسف را از خواهر طلب نمود و فرمود : خواهر يوسف را نزد من فرست تا شب نزد من باشد و من او را ببويم بامداد وى را نزد تو مىفرستم . امام عليه السّلام فرمودند : خواهر يعقوب چون نمىخواست يوسف از او دور شود كمربند مزبور را پنهانى و بدون اطَّلاع كسى به كمر يوسف عليه السّلام بست و روى آن پيراهنى به اندامش پوشاند و سپس او را به خدمت يعقوب فرستاد ، ساعتى ديگر خود نزد يعقوب آمده و گفت كمربند اسحاق به دزدى رفته و بعد از تفحص او را بر اندام يوسف يافتند و در آن زمان مقرّر بود كه دزد را به صاحب مال مىسپردند تا بنده وى شود و بدين ترتيب خواهر يعقوب يوسف را گرفت و پيش خود برد و مقصود برادران يوسف از « * ( فَقَدْ سَرَقَ أَخٌ لَه مِنْ قَبْلُ ) * » اشاره به همين حكايت و واقعه مىباشد . حديث ( 2 ) مظفر بن جعفر بن مظفر علوى رضى الله عنه مىگويد : جعفر بن محمّد بن مسعود ، از پدرش ، از عبد الله بن محمّد بن خالد از حسن بن على وشاء نقل كرده كه وى گفت : از حضرت على بن موسى الرضا عليهما السّلام شنيدم كه مىفرمودند : در بنى اسرائيل حكم اين بود كه اگر كسى سرقت مىكرد او را به عنوان بنده برمىداشتند ، و جناب يوسف عليه السّلام در كودكى نزد عمّه اش بود و آن بانو او را بسيار دوست مىداشت ، كمربندى بود از حضرت اسحاق عليه السّلام كه يعقوب عليه السّلام آن را مىپوشيد و آن نزد دختر اسحاق كه عمّه يوسف باشد مىبود . روزى يعقوب عليه السّلام يوسف را از عمّه اش طلبيد ، آن بانو مغموم و محزون شد و عرض كرد : او را واگذار تا خودم وى را نزد تو بفرستم ، پس كمربند را بر ميان يوسف زير لباسها بست و او را نزد پدرش آورد و بعد اظهار نمود كه كمربند سرقت شده از اين رو يوسف را تفتيش كرد و آن را بر ميان او بسته يافت و به خاطر همين واقعه بود كه برادران يوسف هنگامى كه پيمانه در بار برادرشان پيدا شد گفتند :
189
نام کتاب : علل الشرايع ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 189