نام کتاب : إرشاد القلوب ( فارسي ) نویسنده : الحسن بن محمد الديلمي جلد : 1 صفحه : 312
داود عليه السّلام و همنشين شاكر او در بهشت نقل است كه داود عليه السّلام عرض كرد : خدايا همسايهء من در بهشت كيست ؟ خداوند به او وحى فرستاد كه او « متى » پدر حضرت يونس است . از خدا اجازه خواست كه به ديدارش برود ، خداوند اجازه داد و او دست فرزندش سليمان را گرفت و راهى ديدار او شد . پس از ورود ، ديد خانهاش از حصير ساخته شده ، و از خانوادهاش متى را طلبيد گفتند : براى كندن هيزم به بيابان رفته ، لذا صبر كردند ، تا متى بيايد . ديدند مردى پشتهاى از هيزم بر دوش گرفته ، وقتى به خانهاش رسيد ، آن را بر زمين گذاشت و خدا را حمد گفت ، و هيزم را در معرض فروش نهاد و گفت : كيست كه اين مال حلال را به درهمى حلال از من خريدارى كند ؟ مردى پيدا شد و آن را خريد . داود و سليمان جلو آمدند و سلام كردند ، متى آنها را به خانه دعوت كرد و مقدارى گندم خريد و آسيا كرد و در گودالى از سنگ خمير نمود . [1] سپس خمير را بر روى آتش گذاشت و نزد مهمانان خود نشست و مشغول صحبت شد ، تا به ايشان سخت نگذرد ، وقتى نان پخته شد ، آن را با مقدارى نمك و آب جلو مهمانها گذاشت و خود دو زانو نشست و لقمهاى را با بسم الله در دهان مىگذاشت و پس از بلعيدن [2] آن يك الحمد لله رب العالمين مىگفت و همين طور عمل كرد ، تا مقدارى آب نوشيد و خدا را سپاس گفت و اظهار داشت : ستايش از آن تو است اى خدايى كه نعمت و سلامتى دادى و مرا
[1] يعنى ظرفى نداشت تا آرد را در آن خمير كند . ( شعرانى ) [2] علَّامه شعرانى : الازدراد يعنى بلع الطعام .
312
نام کتاب : إرشاد القلوب ( فارسي ) نویسنده : الحسن بن محمد الديلمي جلد : 1 صفحه : 312