برمىخاستم ، و مشغول خواندن دعايى كه قبل از نماز شب وارد شده مىشدم [1] وقتى كه به اينجا مىرسيدم : الهى ان ذكرت الموت ، و هول المطَّلع و الوقوف بين يديك ، نغصّنى مطعمى و مشربى ، و اغصّنى بريقى ، و اقلقنى عن وسادى ، و منعنى رقادى ؛ « خدايا ! اگر مرگ و وحشت روز قيامت و توقّف در پيشگاه تو را در آن روز به ياد مىآورم ، اين ياد ، مرا از غذا و آب و ناشتايى باز مىدارد ، و بر تكيه بر ناز بالش ، مضطرب و پريشان مىكند ، و از بستر خواب مىرهاند . » وقتى به اينجا مىرسيدم ، پيش خود شرمنده مىشدم ، زيرا مضمون اين دعا را در وجود خودم نمىيافتم ، و ادّعاى دروغ مىنمودم ، تا اينكه براى خلاصى از ادّعاى دروغ ، با ذهن و نيّت خودم عهد كردم كه هنگام خواندن اين دعا چنين نيّت كنم كه به زودى چنين حالتى در آينده برايم حاصل مىشود . وقتى كه سنّ و سالم بالا رفت و پير شدم ، نيرويم تحليل رفت و ناتوان گشتم و ساعتهاى كوچيدن از اين دنيا به سراى وحشت و غريب فرا رسيد ، ديگر چنين ذهنيّتى برايم باقى نماند كه ادّعاى دروغ نمايم ، بلكه چه بسا اميد آن داشتم كه شب را زنده به روز نياورم ، و روز را به شب نرسانم ، وقتى گام برداشتم ، گام بعدى فرا نرسد ، و لقمه غذا كه در دهانم است ، ديگر مهلت بلعيدن آن به من داده نشود ، از اين رو ( بعد از دعاى مذكور ) چنين دعا مىكردم : نغصّ علىّ سهادى و ابتزّنى راحة فؤادى . . . ؛ « خدايا ! بىخوابى مرا به خود مشغول نموده ، و آرامش درونى مرا به هم زده ، اى خدا و مولى و آقاى من ، خوف تو ، باعث اندوه طولانى ، و ضعف
[1] اين دعا ، در بحار ، ج 87 ، ص 237 ، و مصباح كفعمى ، ص 49 و 50 ذكر شده و از امام سجّاد ( ع ) نقل شده است .