نام کتاب : صلة تاريخ الطبري ( دنباله تاريخ طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : عريب بن سعد القرطبي جلد : 1 صفحه : 6963
مىخواستند مرا به مطالبه بكشانند . اينك با مردان وى به درش آمدهام ، كار من فتنه - سازى و خونريزى نيست . شنيدهام كه امير مؤمنان را به نبرد من وادار مىكند . اما اين براى دو گروه سودى ندارد بلكه مايه پراكندگى و تفرقه و نابودى و رخداد بليه و هلاكت مردان است . سرور من فرمان كند كه مقررى سپاهيان همراه مرا بدهند ، آنگاه سوى وى مىشوند و دلهاشان از او خوش مىشود . » مقتدر گفتار وى را گوش گرفت و از آن خرسند شد ، به قولى وى در خانه خويش صبوحى كرد و مفلح و پسر دايى در خانه هاشان صبوحى كردند ، از خرسندى اين رخداد . پس از آن پسران رايق و ياقوت و مفلح و ديگران كه مونس را منفور داشتند و بازگشت وى را نمىخواستند گفتند : « اين ناتوانى و كاستى تو است ، شايد اين حيله و خدعه اى بر ضد تو است . » و وادارش كردند كه خيمه هاى خويش را به در شماسيه فرستد و آهنگ نبرد مونس كند . به دو گفتند : « همه كسانى كه با مونسند اگر ترا ببينند از او جدا مىشوند و وى را تنها مىگذارند . » در اين باب وى را به تهديد گرفتند . به روز سه شنبه ، چهار روز مانده از شوال ، مقتدر خيمه هاى خويش را به شماسيه فرستاد و به روز چهارشنبه ، سه روز مانده از آن ماه ، به خويشتن برون شد ، پيش از آن وضو كرد و به دار العامه رفت و آنجا نماز كرد . رفتن را خوش نداشت و دربارهء آن مردد بود و نابه دلخواه برون شد تا آنجا كه به من گفتهاند كه به دو گفتند : « اگر همراه ما به نبرد مونس نيايى با تسليم تو به دو تقرب مىجوييم . » ذكى از مقتدر نقل كرد كه در آن شب كه صبحگاه آن سوى مونس مىرفت به خواب ديد كه پيمبر صلى الله عليه و سلم به دو مىگفت : « اى جعفر امشب به نزد من افطار كن . » كه از اين هراسان شد و اين را با مادر خويش گفت و او كوشيد كه مقتدر برون نشود و پستانهاى خويش را نمايان كرد و بگريست ، اما قضا غالب بود و بليه بيامد .
6963
نام کتاب : صلة تاريخ الطبري ( دنباله تاريخ طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : عريب بن سعد القرطبي جلد : 1 صفحه : 6963