نام کتاب : صلة تاريخ الطبري ( دنباله تاريخ طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : عريب بن سعد القرطبي جلد : 1 صفحه : 6801
گفت : « او در پايان كار خويش است ، پندارم كه تلف شده . » محمد گفت : « خدا نكند كه تا وقتى جان مكتفى در پيكر اوست ، دست به بيعتى دراز كنم ، اگر بميرد ، چنين مىكنم . » محمد بن يوسف گفت : « درست همين است كه وى گفت . » و بر اين حال برفتند . ( 27 پس از آن مكتفى سبك شد و به خود آمد ، صافى حرمى به دو گفت : « اگر امير مؤمنان چنان بيند كه كس سوى عبد الله بن معتز و محمد بن معتمد فرستد و در خانهء خويش كس بر آنها گمارد و آنها را بدارد ، كه كسان دربارهء اين كار از آنها ياد كردهاند و دربارهء آنها شايعه گويى كردهاند . » مكتفى به دو گفت : « خبر دارى كه هيچكدامشان بيعتى بر ضد ما پديد آورده ؟ » صافى به دو گفت : « نه . » مكتفى گفت : « در شايعه گويى مردم ، گناهى بر آنها نمىبينم . معترض آنها مشو . » اما اين سخن در مكتفى اثر كرد و بيم كرد كه كار از فرزندان پدر وى بگردد و چون در اين باره چيزى به دو گفته مىشد سخن را مىكشيد و معنى را دنبال مىكرد و سخت بدان مىپرداخت . محمد بن معتمد ، در ماه رمضان در محبس عباس بن حسن وزير دچار فلجى شد ، از خشمى كه در مناظره با ابن عمرويه سالار نگهبانان به دو رسيده بود ، عباس بگفت تا او را در يكى از قبه ها كه داشت بر بهترين استرش ببرند كه بدين صورت او را به خانه اش بردند و به جلب تمايل ديگرى پرداخت . پس از آن در آغاز ذى قعده ، بيمارى مكتفى سخت شد ، دربارهء برادر خويش ابو الفضل جعفر پرسش كرد و بنزد وى به درستى پيوست كه او بالغ است . پس قاضيان را احضار كرد و آنها را شاهد گرفت كه كار را از پى خويش براى وى مىنهد .
6801
نام کتاب : صلة تاريخ الطبري ( دنباله تاريخ طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : عريب بن سعد القرطبي جلد : 1 صفحه : 6801