و راويان عجم روايت كردهاند از بنان [1] بن آدم از فرزند [2] يزدانفاذار صاحب ابرشتجان از ناحيت قم كه او گفت كه در سنهء اثنتين و ثلاثين [3] يزدجرديه و سنهء اثنتين و ستين [4] فارسيه روز نيروز ساعت دوم يزدانفاذار از ابرشتجان بيرون آمد بنزهتگاهى كه بحوالى ابرشتجان بود و آن نزهتگاه را باغ اسفيد ميگفتند و آنجا بنشست و مجلس ساخت و كنيزكان و غلامان او بملازمت حاضر شدند و مردم آن نواحى مجتمع آمدند [5] و هر يك هديهء آوردند درين ميانه از دور نگاه كردند بموضع ديد به شاهنده كه ميان راه قم و ساوه است سوارانى چند ديدند كه آهسته ميراندند يزدانفاذار يكى از غلامان خود را بر اسب خود نشاند و او را بفرستاد تا بدين سواران برسيد تا خبر ايشان بداند و معلوم كند كه ايشان چه كساند و از كجا مىآيند و بكجا ميروند آن غلام بر فرموده يزدانفاذار بجانب ايشان توجه نمود و بسرعت و شتاب باز گرديد و گفت كه اين طايفه قومىاند از عرب و سرور و اميران ايشان دو برادرند يكى عبد الله نام و آن ديگر احوص پسران سعد بن ملك و باصفهان ميروند يزدانفاذار بفرمود تا تقدير ساعات كردند و بدانستند كه چه وقت و چه ساعتست و چند ساعت از روز گذشته است و بحسب نجوم سعد و نحس آن چونست احتياط كردند و بديدند سه ساعت از روز گذشته بود پس يزدانفاذار پسر خود را مخسرهان نام بفرمود تا باستقبال ايشان برود پس مخسرهان با جمعى از اهل كتاب و قلم و غير ايشان بر نشست و بجانب ايشان براند و بموضعى كه آن را رشآهر خوانند بديشان رسيد پس مخسرهان بر عبد الله و احوص سلام كرد و در صحبت ايشان به حضرت يزدانفاذار آمد يزدانفاذار ايشان را بسيار اكرام و تعظيم و ترجيب [6] كرد و ايشان را فرود آورد بسرايى كه آن را تزيين و آرايش داده بودند و فرشهاى قيمتى انداختند و هر چه بدان محتاج بودند از مأكول و ملبوس و مفروش از براى ايشان در آن سراى معد و ساخته گردانيد و مرتب كرد پس عبد الله و احوص در آن سراى فرود آمدند و دو شمشير و يك زره و يك كمان و چند جامه از جامهاى يمن و عراق بهديه به يزدانفاذار فرستادند يزدانفاذار قبول كرد و با روز ديگر جامهاى چند فاخر قيمتى
[1] - خ ، ل : ينان ، [2] - خ ، ل : فرزندان ، [3] 32 ، [4] 62 ، [5] - خ ، ل : آن نواحى مجموع آنجا جمع آمدند ، [6] - خ ، ل : ترحيب ،