كنم و از او احوال پدر خود بپرسم تا او مرا خبر دهد و آگاه كند پس من قصد سرّ من راى كردم و برفتم تا بدر سراى او يعنى بدر سراى ابو محمد عليه السّلام رسيدم گرم هنگامى بود هيچكس را آنجا نديدم پس همانجا بنشستم و انتظار ميكشيدم تا كسى از خانه بيرون آيد پس ناگاه آواز در شنيدم كه بر آمد پس كنيزكى از خانه بيرون آمد و ميگفت كه ابراهيم بن محمد خزرى پس من بگريستم و گفتم لبيك اينك منم ابراهيم بن محمد خزرى پس آن كنيزك گفت مولاى من ترا سلام مىرساند و ميگويد اين ترا بپدرت رساند و صرّهء به من داد كه در آن ده دينار بود من آن را بستدم و باز گشتم پس در راه مرا ياد آمد كه من از مولاى خود خبر پدر و مقام نپرسيدم پس خواستم كه باز گردم در آن ميان مرا آن قول كنيزك ياد آمد كه گفت اين ترا بپدرت رساند پس من بدانستم كه به پدر خود ميرسم پس در طلب او برفتم تا بطبرستان به دو رسيدم بنزديك حسن بن زيد و از آن دنانير ده گانه يك دينار مانده بود پس من قصه با پدر باز گفتم و در صحبت او ببودم تا آنگاه كه حسن بن زيد او را زهر داد و بدان وفات يافت و بآبه رحلت كردم و بقم از فرزندان عمر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب سادات شجريهاند و ابو على احمد بن على بن محمد بن على بن عمر بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب كه از آن سادات شجريه است بقم آمد و جد او بديهى از ديههاى مدينه بيك فرسخى آن نام آن ديه شجره فرود آمده است و مقام كرده پس فرزندان او را بدان ديه لقب كردهاند و بدان باز ميخوانند و اين ديه از جملهء ميقاتهاست كه حاجيان از آنجا احرام ميگيرند بر راه مدينه اول ميقاتى كه حج كننده از اين راه احرام گيرد اين ديه است و گويند كه آبا على شجرى با نعمان ديلمى [1] بود صاحب لشكر حسن بن زيد علوى و با او بنيشابور در آمده چون ليلى را به نيشابور بكشتند ابو على از نيسابور بيرون آمد و بقم آمد و وطن ساخت در سنهء عشر و ثلثمائه [2] و دختر عبد الله بن حماد بن نضر بن عامر اشعرى را بخواست و از او ابو جعفر محمد و ابو محمد الحسن الشجرى و ابو القاسم على و ابو عبد الله جعفر و ابو الحسين عبد الله و