responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول    جلد : 1  صفحه : 266


نخوردم و با خداى تعالى نذر كرده بودم كه هيچ نخورم تا دل تو ازين شغل فارغ كنم .
مرد گفت اكنون اين را چه كنم ؟ گفت برگير او را ! مرد برگرفت بيرون آورد ، گفت ببر تا بلب پارگين [1] بينداز ، بيفكند ، گفت تو كنون بازگرد . بامدادان فرمود كه منادى كنيد كه هر كه خواهد كه سزاى ناحفاظان بيند بلب پارگين شويد و آن مرد را نگاه كنيد .
اما اندر دها [ ء ] بدان جايگاه بود كه مردى دبير فرستاد از نشابور كه بسيستان رو ، احوال سيستان معلوم كن و بياى مرا بگوى ، مرد بسيستان آمده و همه حلّ و عقد سيستان معلوم كرد و نسختها كرد و بازگشت ، چون پيش وى شد ، گفت بمظالم بودى ؟
گفتا بودم ، گفت هيچكسى از امير آب گله كرد ، گفت نه ، گفت [ الحمد للَّه ، باز گفت ] بپاى جوب [2] عمّار گذشتى ؟ گفتا گذشت [ م ] . گفت كودكان بودند آنجا ، گفت نه . گفت الحمد للَّه .
گفتا بپاى منارهء كهن بودى ؟ گفتا بودم ، گفت روستائيان بودند ، گفت نه . گفت الحمد للَّه .
پس مرد خواست كه سخن آغاز كند و نسختها عرضه كند ، يعقوب گفت بدانستم بيش نبايد ، مرد بر خاست پيش شاهين به تو [3] شد قصّه باز گفت ، شاهين گفت تا بر رسيم .
پيش مير شد گفت اين مرد خبرها آوردست بايد كه بگويد ، گفتا همه بگفت و شنيدم .
كار سيستان اندر سه چيز بستست ، عمارت و الفت و معاملت ، هر سه بر رسيدم ، عمارت حديث امير آبست پرسيدم كه اندر مظالم هيچكسى از امير آب گله كرد ، گفتا نه ، دانستم كه اندر حديث عمارت تأخير نيست ، و الفت [4] ابتداء آن جويكى [5] باشد و تعصّب ميان



[1] پارگين خندق حصار و بعض گودالها كه آب حمام و كثافات در آن ريزد .
[2] جوب ، لهجه ايست از ( جوى ) كه در خراسان بسيار مستعمل است ولى در اينجا معلوم نيست مراد جوب باشد و از كلمهء ( پاى ) و از لفظ عمار تصور مىشود كه چوب باشد ، چه عمار را بر دروازهء طعام آويختند و ممكن است آن چوب كه ويرا آويخته‌اند باقى گذاشته مانند خشبهء بابك در بغداد كه ديرگاه باقى بود و براى يك محلت از محلات علم شده بود .
[3] به تو نام موضعى بوده است از سيستان و اين شاهين از آنجا بوده است و يكى از امراى يعقوب بوده و قبلا هم نام وى برده شده است .
[4] اصل « وا گفت » .
[5] كذا ؟ معنى اين كلمه معلوم نشد . جوبه جا و مقامى كه در شهر اسباب و غله و آنچه از اطراف آرند آنجا فروشند ( برهان ) ظ : جوبكى ، چهارشنبه بازار و ميدان و محل اجتماع

266

نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول    جلد : 1  صفحه : 266
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست