نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 264
و از باب حفاظ هرگز تا او بود بوجه نا حفاظى بهيچكس ننگريد نه زنى زن و نه زنى [1] غلام ، يك شب بماهتاب غلامى را از آن خويش نگاه كرد ، شهوت برو غالب شد ، گفتا چه باشد ، توبت كنم و غلامان آزاد كنم ، باز انديشه كرد كه اين همه نعمت ايزد است نشايد ، بآوازى بلند بگفت : لا حول و لا قوّة الا باللَّه العلىّ العظيم . تا همه غلامان بيدار شدند ، او باز گشت ، بامدادان همه بسراى غمگين بودند ، كسى ندانست [2] كه چه بودست . فرمان داد كه سبكرى را بنخّاس [3] بريد . خادم سبكرى را گفت زى نخّاس بايد رفت به فرمان ملك ، گفت فرمان او راست اما جرم من پيدا بايد كرد كه [ چه ] باشد . خادم پيشرفت و بگفت . . . نه بس باشد جرم او كه من . . . [4] اندرين نه خرد باشد و نه حميّت كه مرا چنان خداوندى دارد كه چندين نگرش كند ، بدست كسى فكند كه خدا يدا [5] نداند ، و بر من ناحفاظى كند ، يعقوب را بگفتند ، و گفت بگذاريد ، اما جعد و طرّهء او باز كنيد [6] و مهتر سراى كنيد و نخواهم كه نيز پيش من آيد . بكردند و اندر پيش او نيامد تا آن روز كه امير فارس فرمان يافت ، گفت كه شايد آن شغل را ؟ گفتند سبكرى
[1] كذا و ظاهر عبارت : ( نه زى زن و نه زى غلام ) يعنى نه سوى زن و نه سوى غلام . [2] اصل : نداند . [3] نخاس بفتح نون و تشديد خا برده فروش - النخاس الكثير النخس ، بباع الرقيق ، بباع الدواب ، النخاسة بيع الرقيق ، بيع الدواب ( المنجد ) . [4] ظاهرا اينجا چيزى از اصل افتاده و اين نقطه ها را در تصحيح الحاق كرديم و تصور مىشود كرد چنين بوده « يعقوب گفت نه بس باشد جرم او كه من [ اندرو نيارمى ديدن از خوبى وى ، سبكرى گفت كه ] اندرين نه خرد . الخ » و عنصر المعالى نظير اين حكايت را بشمس المعالى نسبت داده است ( قابوسنامه چاپ طهران ص 74 - 75 ) . [5] كذا . . و شايد « خداى را نداند - و يا - خدايداند يا نداند » . [6] اين داستان با داستان محمود و بريدن طرهء اياز كه نظامى عروضى در چهار مقاله آورده سخت شبيه است ( چهار مقاله چاپ ليدن ص 34 - 35 ) .
264
نام کتاب : تاريخ سيستان نویسنده : مؤلف مجهول جلد : 1 صفحه : 264