نام کتاب : تاريخ الطبرى ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 5808
عبور كنند و چون كاروان عبور كرد با مال به اردبيل باز گردد . بغا ، چنان كرد ، كاروان برفت تا بر كنار نهر فرود آمد جاسوسان بابك سوى وى رفتند و به دو خبر دادند كه مال حمل شده و ديدهاند كه به نهر رسيده . بغا با مال به اردبيل بازگشت ، افشين در روزى كه با بغا وعده كرده بود ، هنگام پسين از برزند بر نشست . با غروب آفتاب به خش رسيد و فرود آمد و بيرون خندق ابو سعيد اردو زد ، وقتى صبح شد نهانى بر نشست ، طبلى نزد و پرچمى نيفراشت . بگفت تا پرچمها را بپيچند و كسان را بگفت كه خاموش باشند و شتابان برفت . كاروانى كه آن روز از نهر به جانب هيثم غنوى روان بود ، حركت كرد ، افشين نيز از خش به جانب هيثم روان شد كه در راه به دو رسد اما هيثم نمىدانست و با كاروانيانى كه همراه وى بودند حركت كرد و آهنگ نهر داشت . بابك نيز با سوار و پياده و سپاهيان خويش آرايش گرفت و از راه نهر روان شد ، گمان داشت كه مال به طرف او مىآيد ، سالار نهر كسانى را كه در سمت وى بودند به طرف هيثم بدرقه مىكرد ، سپاه بابك سوى وى مىرفت و ترديد نداشتند كه مال با او است . سالار نهر با آنها نبرد كرد كه وى را بكشتند ، همراهان وى را نيز از سپاهى و رهگذر كشتند و هر چه را با آنها بود از اثاث و غيره گرفتند و بدانستند كه مال از دسترسشان رفته است ، پرچم سالار نهر را گرفتند و لباس مردم نهر و زره ها و نيم نيزه ها و خفتانهايشان را برگرفتند و به تن كردند كه شناخته نشوند تا هيثم غنوى و همراهان وى را نيز بگيرند . در اين وقت از برون شدن افشين خبر نداشتند و بيامدند چنان كه گويى مردم قلعه نهر بودند و در غير محل سالار نهر توقف كردند . هيثم بيامد و در جاى خويش توقف كرد و از آنچه ديد شگفتى كرد و پسر عموى خويش را فرستاد و گفت : « سوى اين منفور برو و بگو براى چه توقف كرده اى ؟ » پسر عموى هيثم برفت و چون آن قوم را بديد نزديكشان شد و آنها را نشناخت ، سوى هيثم باز گشت و گفت : « من اين قوم را نمىشناسم . »
5808
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 5808