نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 87
و اندر نامهء بهرام المؤيد چنين گويد كه پدرش مشى و مادرش مشانه بودند . و چون اوشهنگ با خرد و راى بود ، گيومرت او را مدام با خود همى گردانيدى [ به ] هر جاى كه شدى از دوستىاى كه او را داشت . گفتند هفت ساله بودى كه از پس گيومرت بر كوه بلخ همى شد . شيرى بديد آهنگ شير كرد و از فرّ ايزدى كه داشت به هر دو دست گوش شير بگرفت و سر او بر سنگ همى زد تا همه دندانها و لب شير خرد شد . آنگاه او را از كوه فرود انداخت و دست شير بشكست و بر راه افتاد ، و اوشهنگ بشتافت و به گيومرت برسيد . گيومرت چون او را تنها ديد كه مىآمد گفت : چرا تنها همى آيى ، نترسى از آن دشمنان كه پدرت را هلاك كردند ؟ گفت : اى پدر ! ترس من قضاى خداى عزّ و جلّ باز ندارد . گيومرت را از او اين سخن عجب آمد بدان خردى ، و چون بازگشتند ، گيومرت آن شير ديد بر راه افتاده و جان همى كند . كيومرت گفت : اين چيست ؟ اوشهنگ قصهء او بگفت . گيومرت بىگمان شد اندر هنر و خرد او . پس او را گفت : دانى كه اين چيست ؟ گفت : نه . گفت : اين شير است و از همه سباع قوىتر است . اوشهنگ پس از آن همه شير كشتى ، و از پس آن گيومرت از او عجايبها بسيار ديد . و از اين است كه پارسيان گويند او پيغمبر بود ، و پيشداد خواندندش . و گروهى مردمان گويند گيومرت آدم بود ، و دانايان عجم گويند از فرزندان مهلابيل بن قينان بود و دادگر بود و از آن ملكان كه همه جهان داشتند ، يكى اين گيومرت بود و جهان آبادان مىداشت و نيكو روى بود ، و او را سيّاح خواندندى ، و مأوى و نشست او اندر كوه بودى و با مردم كمتر آميختى ، و با هيبت و بالا بودى ، و چندان بود به بالا كه هر كه او را بديدى عجب داشتى ، و رسم پشم رشتن او آورد تا از آن جامه ها كردندى . و از ادريس جامه دوختن آموخته بودند ، و ايدون گويند كه هفتصد سال بزيست و پس بمرد .
87
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 87