نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 654
بهرام خويشتن او را پديد كرد و گفت : من بهرامام . ملك عجم . و ملك هندوستان نام بهرام گور شنيده بود و مردى و مبارزت او ، چون گفت من بهرامام ، ملك از وى بترسيد ، گفت : مرا چه فرمايى ؟ بهرام گفت : مرا به ملك حاجت نيست ، و ليكن خواستم كه ترا ببينم و شهرهاى تو و مردمان و سلاح و سپاه ترا ، اكنون من باز مملكت خويش شوم . اين شهرهاى مملكت تو كه به نزديك من است به من ده . ملك شهرهاى سند و زمين مكران و هر پادشاهى كه نزديك ملك عجم است به بهرام داد و همه مهتران پادشاهى خويش بران گواه كرد . بهرام آن همه شهرها به ملك باز داد و گفت : تو خليفت من باش بر اين شهرها و خراج به من همى فرست . و خود دختر بر گرفت و به پادشاهى خويش باز آمد . چون بازگشت ، پادشاهى به دست مهرنرسى يافت بسلامت از پس دو سال . و آنگاه مهرنرسى را با سپاه به ملك روم فرستاد تا شهرهاى روم بگشايد و خراج بر ملك روم نهد . و مهرنرسى را سه پسر ماند بزرگوار ، بهرام ايشان را وزيران خويش كرد ، و هر كسى اندر كارى مهتر بودند : يكى را نام زراوند بود ، علم دانست و كار دين و حكمت ، و هيربد بود يعنى موبد ، و نام ديگر پسر [ ماجشنس ] ، شمار دانست و دبيرى ، و بهرام او را بزرگ كرد و ديوان خراج و مملكت به دو داد ، و نام سديگر پسر اسمنگان ، سوارى و مبارزت دانست ، بهرام او را سپاهسالار خويش كرد . و مهرنرسى برفت با سپاه و ملك روم با وى صلح كرد و ساو و باژ بپذيرفت ، و او سپاه نزد بهرام باز آورد بسلامت . بهرام شاد شد و او را بزرگ كرد . و بهرام اندر مملكت بنشست و همه مملكت او را صافى شده بود ، و خراج بر ملك روم و ترك و هند و سند بر نهاده . و مهرنرسى دستورى خواست و گفت : پير شدم و سال بسيار بر آمد . اكنون به عبادت مشغول باشم و كار آن جهانى كنم . و پسران خويش را پيش بهرام به پاى كرد . بهرام او را دستورى داد تا به شهر خويش باز شد ، و نام آن شهر اردشير خوره بود ، و آنجا بنشست و عبادت همى كرد . و چهار ديه را بنا كرد و اندر هر دهى آتشكدهاى كرد : يكى مر خويشتن را و سديگر مر پسران را . و به هر دهى باغى بزرگ بنا كرد و به هر باغى در هزار بن درخت سرو
654
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 654