نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 600
بودند . پس ساسان را پسرى آمد او را بابك نام كرد . و اين بابك چون از شكم مادر بيامد ، موى بود بر سر او دراز ، يك بدست . مادرش گفت : اين پسر را كارى شايد بودن . پس چون بزرگ شد ، ساسان بمرد ، و بابك همچنان به كار پدر بيستاد به مهترى ، و آن روستاها و نگاه داشتن آتشخانهء همهء اصطخر بود ، و همه كس بابك را بزرگ داشتى . پس بابك را اردشير بيامد ، و پارس را ملكى بود جوهر نام ، و اين ملك را خصىاى بود كه او را پرورده بود [ نام او تيرى و آن خصى را مهترى مملكت داده بود به دارا گرد ] ، و داراب جرد شهرى است اندر پارس كه داراب بنا كرده است . چون اردشير هفت ساله شد ، بابك او را سوى جوهر برد ملك پارس ، و از وى بخواست كه او را بپذيرد و سوى تيرى فرستد به داراب جرد ، تا او را بپذيرد و بپرورد و ادب آموزد . و از پس تيرى ، ملك داراب جرد او را بود . ملك جوهر او را اجابت كرد و اردشير را بپذيرفت و ملك داراب جرد از پس تيرى او را داد و بر اين سجلَّى نبشت و مردمان اصطخر را گواه كرد ، و اردشير را سوى تيرى فرستاد و بفرمودش تا او را نيكو دارد . تيرى اردشير را بپذيرفت [ و به پسرى گرفت ] . پس چون تيرى بمرد ، اردشير ملك داراب جرد بگرفت و به ميان مردمان داد كرد و تواضع كرد ، و رعيّت او را دوست گرفتند . و اردشير مولود خويش منجّمان را بنمود . گفتند : ملك زمين بيشتر به تو رسد . و يك شب اردشير به خواب ديد چنان كه فريشتهاى از آسمان فرود آيد و او را گويد : خداى عزّ و جلّ ملك به تو خواهد دادن ، ساخته باش . اردشير بيدار شد و شاد گشت و نيرو گرفت بدان خواب . اوّل كارى كه بكرد آن بود كه بنزديك دارابجرد شهرى بود نام آن جوبانان ، و آنجا ملكى بود نام او ماسبر . اردشير از داراب جرد تاختن برد و آن ملك را بكشت و آن شهر بگرفت ، و از آنجا تاختن كرد به شهرى ، نام وى منو شهر ، و از آنجا به شهرى شد نام وى ارزير ، و آن ملكان را بكشت و آن همه پادشاهى بگرفت ، و بابك هنوز زنده بود به اصطخر . و برادرى بود اردشير را مهتر از وى ، هم نام پدر وى شاپور ، و مبارز بود و دلير . و بابك شاپور را از اردشير دوستر
600
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 600