نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 594
پس چون جرجيس بيامد ، به دلش اندر افتاد كه اين ملك همى چنين جور كند ، من خويشتن را از جملهء ايشان نكنم ، فراز شوم و او را به خداى خوانم تا وى مرا به عذاب اندر بكشد و من به بهشت روم بهتر كه مرا ببايد مردن . پس بازگشت و همه خواسته بدان ياران داد و پيش ملك آمد . و ملك خشم آلود بود . پيش وى بيستاد . ملك گفت : تو كيستى و چه خواهى همى ؟ جرجيس گفت : من بندهء خدايم ، بيامدم تا ترا بگويم كه از اين بندگان خداى چه خواهى كه ايشان را همى عذاب كنى ؟ و تو ضعيفترين خلقى و ترا خداى آفريده است و روزى همى دهد ، اكنون خلق خداى را گويى پيش بت اندر سجود كنيد كه ترا از وى نه نفع است و نه ضرّ ؟ ملك گفت : تو كيستى و از كجايى و چه نامى ؟ جرجيس گفت : من بندهء خدايم و از حدّ شام همى آيم و نام من جرجيس است ، و آمدم تا ترا به خداى خوانم و نصيحت كنم تا بت را نپرستى [ a 109 ] كه اين بت نه بشنود و نه بگويد . ملك گفت : اين بت را سجده كن . جرجيس گفت : من ملك آسمان و زمين را سجده كنم . ملك گفت : اگر چنين است كه تو همى گويى ، بايد كه كار تو از اين بهتر استى ، و اين مردمان كه بتپرستند همه توانگرند ، و اينك فلان بندهء اين بت است و او را چندين خواسته است ، و چند تن را نام برد : يكى طولسان و ديگر فيلون و سديگر ساسم ، بندهء بت چنين بايد كه هر كسى با صد هزار دينار است ، ترا چيست و خداى ترا چيست تا من بدانم و اين دست باز دارم و دين تو گيرم ؟ جرجيس گفت : به خواسته فريفته مشو كه خواستهء اين جهان چيز نيست . خداى مرا پيغمبران است چون عيسى كه مرده زنده كند ، و چون موسى كه عصا بر دريا زد و با چندين هزار بنى اسرائيل بگذشت و با خداى عزّ و جلّ سخن گفت ، و چون ابراهيم كه آتش بر وى سرد شد ، و چون اسحاق كه قربان خداى فرستاد . بندهء خالق چنين باشند . ملك گفت : اگر اين دين كه تو همى گويى حديث است ، بيار از اين همه يكى ، و يا نه دروغ است و اندر جهان چنين خلق نشايد بودن . جرجيس گفت : تو ايشان را نتوانى ديدن مگر كه دين ايشان بپذيرى . ملك گفت : اين دين [ و ] حجّت تو همه حديث است و نه درست است ، و حجّت من ظاهر است .
594
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 594