نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 562
كرده بود بر لب رود فرات ، و با وى بودى . به تابستان گرد پادشاهى همىگشتى و به زمستان با وى به كوشك اندر . چون زبّا كار پادشاهى راست كرد و سپاه گرد كرد و آهنگ حرب جذيمه كرد ، آنگاه با خواهرش مشاورت كرد . خواهرش او را گفت : الْحَرْبُ سَجالٌ و عَثَراتُها لا تُسْتَقال . گفت : [ اين حرب سجال است و سجال سرفه بود كه هر كسى را چون بگيرد درد گلو بود . ] حرب گاه بر اين بود و گاه بر آن ، و هر كه به حرب به سر اندر آيد و بيفتد هرگز برنخيزد ، و تو زنى و او مرد ، و مرد به ظفر نزديكتر بود . و اگر ظفر او را بود ، اين مملكت از دست تو بشود و هرگز باز نيايد ، و زن هر چند كه ملك و سپاه دارد ، خون كشته طلب نكند و نتواند كردن ، و ليكن حيلت كن مگر به مكر او را به دست توانى آوردن . زبّا خواهر را شكر كرد و گفت : راست گويى و نصيحت كردى . پس تدبير حرب دست باز داشت و تدبير مكر پيش گرفت . رسولى بفرستاد به جذيمه با هديه هاى بسيار ، و نامه نبشت و گفت : من بدين ملك دست بدان فراز كردم و درم بدين سپاه بپراگندم تا ملك از اين خاندان بنشود . و زن گرچه قوى است هم ضعيف است ، و مردمان را از فرمان كردن زنان ننگ آيد ، و اگر چه بزرگ زنى بود او را از قيّمى چاره نبود كه بر سر وى باشد . و ما را چاره نيست از شويى كه كنيم و اين ملك به وى سپارم ، و از اين ملكان كه هستند كس نيست كه من تن خويش به دو ارزانى دارم بجز تو ، زيرا كه از همه ملكان زمين از تو بزرگتر نيست به فعل و مردى و خواسته و سپاه و مملكت . برخيز و سوى من آى تا من اين مملكت را به تو سپارم و هر دو مملكت يكى شود و شهرهاى عراق و جزيره يكى شود . جذيمه چون اين نامه خواند شاد شد و خوش آمدش و راى كرد . و وى به شهر بقّه بود از جملهء زمين عراق هم اندر روستاى سواد به حدود انبار كس فرستاد و همه سپاه را از پادشاهى عراق گرد كرد كه برود و زبّا را به زنى كند و ملك وى بگيرد . و او را سرهنگى بود نام او قصير بن سعد ، هم از بنى لخم بود ، از قرابت وى و مولازادهء جذيمه بود . پدرش پرستارى از آن جذيمه به زنى كرده بود و اين قصير از آن پرستار
562
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 562