نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 454
[ نبيك فمنحته ] الحكمة و [ وهبت له الرفعة ] و ملكته على كلّ دابة [ فى ] الارض انت محيى الموتى و مفنى الدنيا و تبقى خالدا وحدك لا يفتنى و [ جديدا ] لا تبلى . أسألك يا الهى ان ترحمنى باجابة دعوتى فانّى اعرج مسكين من اضعف عبادك و اقلَّهم حيلة قد حلّ بنا كرب عظيم و خطر شديد لا يطيق كشف ذلك غيرك و لا حول و لا قوة [ لنا ] الَّا بك فارحم ضعفنا بما شئت فانّك ترحم [ من ] شاء ما تشاء يا ذا الجلال و الاكرام برحمتك يا ارحم الرّاحمين . پس چون اسا اين دعا بكرد و مسلمانان همه به مسجد اندر بايستادند از پس او و دعا همى كردند و همى گفتند : يا ربّ ! اين بندهاى ضعيف است ، و تو همى دانى و همى بينى كه طمع از همه خلق ببريد و ترا همى خواند ، تو او را به دشمنان مسپار . خداى عزّ و جلّ خواب بر ايشان افگند . و اسا در خواب ديد كه كسى از آسمان فرود آمدى و او را گويدى : يا اسا : خداى عزّ و جلّ همى گويد : هرگز هيچ دوست مر دوست را به دشمن نسپارد . من دوستى خويش را بر تو واجب كردم و نصرت خويش ترا دادم و شرّ دشمنان از تو باز داشتم ، و اين اندوه از تو بردارم كه به وقت فراخى مرا فراموش نكردى و نه در وقت ايمنى ، من ترا در وقت بيم و سختى فرياد رسم و فريشتگان آسمان را فرمان دهم تا همه دشمنان تو هلاك كنند ، و اگر همه روى زمين ترا دشمن گردند . پس اسا از خواب بيدار شد و بيرون آمد و پيش ايشان همه قصّه بگفت . آنان كه مسلمانان بودند گفتند : صدّقت يا ملك ، و آنان كه منافق بودند گفتند : اگر خداى عزّ و جلّ او را فرياد خواستى رسيدن نخست پاى لنگ او را درست كردى . و اندر اين حديث بودند كه رسول ملك زرخ بيامد با نامهاى به اسا ، و اندر آن نامه دشنام نوشته و گفته كه خدايت را بخوان تا ترا از دست من چگونه رهاند ! اسا نامه بر گرفت و به محراب اندر شد و نامه باز كرد و گفت : الهى ! نامهء دشمن تو آوردم و تو دانى كه اندر وى چيست و چه گفته است از ناسزاها ، و دانا و حكيمى و قادر . خداى عزّ و جلّ سوى او وحى كرد و او را پيغمبرى داد و فرمود كه برخيز و لشكرت را بيرون بر و حرب كن كه من ترا نصرت دهم و وعده ما خلاف نبود .
454
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 454