نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 199
سبب رياضت بر يوسف كرد ، نخست خواب نمودش تا پدر او را گفت : راز نگهدار كه به پادشاهى اندر هيچ چيز عظيمتر از راز نگهداشتن نيست . چون راز آشكارا شد ، بنمودش كه از راز آشكارا شدن چه بلا خيزد . پس حال زليخا بر او پديد كرد تا بداند كه در پادشاهى و حال داوريها صرف و صروف چگونه باشد . پس حال چاه بنمودش تا بداند كه حال مطموره و چاه معاينه چون است ، چون پادشاه گردد داند كه مستوجب چاه و مطموره كيست ! و اين لفظها محمّد بن جرير ياد نكرده است و ما ياد كرديم . پس يعقوب به كنعان باز آمد و عيص برفت . و فرزندان يعقوب دوازده تمام شدند و از همه پسران ، يوسف نيكوروىتر بود و بر پدر گرامىتر ، و مادرش مرده بود و او پنج ساله شده بود و برادر ديگر خرد بود و شيرخواره ، و خاله او را همى پرورد . و اين برادر خردتر را ابن يامين نام بود . و اسحق را كه پدر يعقوب بود يكى دختر بود مهتر از يعقوب و مهتر از همه فرزندان اسحق . يك روز به خانهء يعقوب ، برادر ، آمد به زيارت ، و فرزندان او را بديد . يوسف را خوش آمدش . يعقوب را گفت : اى برادر ! ترا چندين فرزند هست كه از يكى زن است ، و يكى فرزند خرد از يكى زن ، و اين زن اين همه فرزندان را نتواند داشتن . از اين فرزندان يك مرا ده كه مرا فرزند نيست تا منش بدارم . گفتا : هر كه را خواهى ببر . آن زن يوسف را به خانه برد و همى داشت ، و يعقوب را هر گاهى كه آرزو آمدى به يوسف ، به خانهء خواهر رفتى و او را بديدى . چون ده سال بر آمد ، يعقوب را بر يوسف مهر بيفزود و او را از خواهر بازخواست و گفت : من از وى جدا نتوانم بودن . خواهرش گفتا : او را چون باز دهم كه مرا بىاو شكيبايى نبود ؟ يعقوب گفت : چاره نيست . و الحاح كرد با خواهر و گفت : من بىاو نتوانم بودن . خواهر از يعقوب هفتهاى زمان خواست . يعقوب اجابت كرد و باز گشت . چون روز وعده بيامد ، ايليا خواهر يعقوب حيلت كرد با يعقوب ، و اندر شريعت وى و تا وقت موسى چنان بود كه هر كه دزدى كردى ، خداوند خواسته چون دزد بگرفتى ، او را ده سال رهى خويش كردى . و اسحق را يك كمر بود از دوال ، و آن
199
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 199