نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 196
آمدش كه به زمين خويش به كنعان آيد به فلسطين ، آنجا كه مادرش بود ، و خانه ببيند و عيص ، برادر را ، نيز ببيند . و عيص را نيز آرزو آمد كه يعقوب را ببيند . يعقوب از خال دستورى خواست . خال او را خواسته داد و دستورى دادش . برخاست و روى به خانه نهاد ، با دو زن و با دو مادر فرزند و يازده پسر و خواستهء بسيار و گوسپند و جهاز و زر و سيم و چاكران ، و از عيص همى ترسيد . و عيص را آرزوى يعقوب خاسته بود . چون يعقوب بنزديك زمين كنعان برسيد بر يك روزه راه ، فرود آمد . و عيص آنجا به شكار آمده بود . چون از دور گوسپند ديد ، فراز آمد تا پرسد اين گوسپندان از آن كيست . يعقوب چون از دور او را بديد بشناخت و خويشتن را از پس مردمان پنهان كرد و آن رهى خويشتن را گفت كه [ چون ] اين مرد فراز آيد و بپرسد كه اين گوسپندان از آن كيست ، تو گوى كه عيص را يكى رهى بود به شام نام او يعقوب ، همى از شام باز آيد و اين گوسپندان از آن وى است . چون عيص فراز آمد ، شبان را از آن سخن بپرسيد ، شبان همچنان بگفت كه يعقوب گفته بود . عيص چون نام يعقوب بشنيد ، آب از چشمش فراز آمد از آرزوى يعقوب ، و گفتا : يعقوب رهى نيست كه برادر عيص است و گرامى است بر وى . يعقوب چون ديد كه عيص چنين گفت ، بيرون آمد و او را در كنار گرفت و هر دو بسيار بگريستند . و آن روز عيص آنجا فرود آمد و ديگر روز هر دو به شهر اندر آمدند . چون يك سال ببود ، يعقوب را از مادر يوسف ، راحيل پسرى آمد ابن يامين نام كرد ، و يعقوب را دوازده پسر تمام شد . و راحيل بمرد و ابن يامين بر كنار خاله بماند . و خداى عزّ و جلّ يعقوب را پيغمبرى داد و خلق بسيار به دو بگرويدند . عيص چون ديد كه او پيغمبر گشت ، نيز نتوانست با او بودن ، او را گفت : اى يعقوب ! من بسيار سالها اينجا بودم و تو به غربت بودى ، اكنون من به غربت شوم و تو ايدر باش كه پيغمبر اين مردمانى ، و يعقوب را بدرود كرد ، و او را فرزندان بسيار بودند پراگنده به جهان اندر . و با او يكى پسر بود نام او روم ، او را ببرد و از زمين شام بشد به زمينى كه
196
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 196