نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 123
مرواريد و از آن مشك لختى بر گرفت و بياورد و به دمشق آمد نزديك معاويه ، و او را از آن آگاه كرد . معاويه را عجب آمد . كعب الاحبار را كه به وقت عمر بن الخطَّاب رضى الله عنه مسلمان شده بود و به اخبار اوايل عالم بود ، از او پرسيد . كعب الاحبار گفت : راست است و مردى بدين گونه بود سرخ موى و سرخ روى و گربه چشم . پس معاويه كس با آن مرد بفرستاد ، باز نيافتند . مرد گفت : يا معاويه ! من خود چون بازگشتم چيزى به دلم اندر آمد . بازگشتم هر چند كه طلب كردم نيافتم . معاويه ندانست كه خداى عزّ و جلّ آن را از چشم خلق پوشيده كرده است . پس عبد الله بن ابى قلابه را بخواند و با آن مرد سوى علىّ بن ابى طالب عليه السّلام فرستاد و نامه نوشت به وى و اين خبر بگفت و خواست كه بداند كه چنانست يا نه . پس آن مرد سوى على آمد رضى الله عنه . على گفت : راست گويد كه من از پيغمبر عليه السّلام شنيدم صفت اين مرد . پس معاويه را نامه كرد كه نيز كس آنجا نرسد الَّا ما شاء الله .
123
نام کتاب : تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي ) نویسنده : محمد بن جرير الطبري جلد : 1 صفحه : 123