شخصى گفت : به خليفه مىگوئى دروغگو ؟ ابى جواب جواب داد : من بيشتر از تو مقام او را مراعات مىكنم . اما او را در تصديق كتاب خدا تكذيب كردم . و حاضر نيستم او را در تكذيب كتاب خدا تأئيد كنم . عمر گفت : راست مىگويد . - كنز العمال ج 2 ص 594 4819 - ابو مجلز مىگويد : ابى بن كعب اين آيه را خواند ( من الذين استحق عليهم الأوليان ) ( گويا عمر قصد داشت آيه را طور ديگرى بخواند ) لذا اعتراض كرد و گفت : دروغ مىگوئيد . ابى بن كعب جواب داد : تو دروغگوترى . شخصى گفت : به خليفه مىگوئى دروغگو ؟ ابى جواب جواب داد : من بيشتر از تو مقام او را مراعات مىكنم . اما او را در تصديق كتاب خدا تكذيب كردم . و حاضر نيستم او را در تكذيب كتاب خدا تأئيد كنم . عمر گفت : راست مىگويد . - كنز العمال ج 5 ص 756 14301 - عمران بن عبدالله مىگويد : ابى بن كعب به عمر بن خطاب گفت : چرا مرا از عمال و حكام خود نمىكنى ؟ عمر جواب داد : براى اينكه دوست ندارم دينت پليد و خراب شود . - كنز العمال ج 5 ص 808 14445 - شعبى مىگويد : بين عمر و ابى بن كعب اختلافى رخ داد . عمر گفت : بيا يك نفر را حاكم كنيم بين ما قضاوت كند . زيد بن ثابت را انتخاب كرده و نزد او رفتند . زيد عمر را كه ديد از جاى خودش برخاست تا عمر بنشيند . عمر گفت : اين اولين بارى است كه در قضاوت ظلم كردى . ما هر دو روبروى تو مىنشينيم . سپس ابى بن كعب ادعا كرد و عمر هم منكر شد . زيد به ابى بن كعب گفت : خليفه را مجبور به قسم نكن . اگر خليفه نبود ، اين درخواست را از تو نمىكردم ( طبق قانون شرع اگر مدعى بينه نداشته باشد ، منكر بايد قسم بخورد . ) عمر هم قسم خورد . و دعوا فيصله پيدا كرد . اما عمر قسم خورد كه ديگر مسند قضاوت را به زيد بن ثابت ندهد ، تا زمانيكه عمر و ديگر مردم در نظر او يكسان باشند .