و عروة بن زبير از عائشه روايت مىكند : زمانى كه عمر به خلافت رسيد خودش و اهل و عيالش همه از بيت المال مىخوردند . . . < فهرس الموضوعات > * * عمر و يهود < / فهرس الموضوعات > * * عمر و يهود < فهرس الموضوعات > عمر هر روز شنبه به درس يهوديان مىرفت ! ! < / فهرس الموضوعات > عمر هر روز شنبه به درس يهوديان مىرفت ! ! - كنز العمال ج 2 ص 353 شعبى مىگويد : عمر در محلى بنام روحاء فرود آمد ، ديد عدهاى از مردم بسوى سنگهائى هجوم برده و در آنجا نماز مىخوانند ، پرسيد : قضيه چيست ؟ گفتند : اينان خيال مىكنند ، رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم در اينجا نماز خوانده است . عمر دستور داد آنجا را خراب كرده و بپوشانند . سپس گفت : پيامبر صلى الله عليه ( وآله ) وسلم در هر كجا كه بود ، وقت نماز كه مىرسيد ، همانجا نمازش را مىخواند و مىرفت . آنگاه عمر شروع به تعريف كرد و گفت : روزى در مدرسه يهوديها بودم ، خوشم مىآمد كه چگونه تورات قرآن را ، و قرآن تورات را تصديق مىكند . در اين بين يهوديان گفتند : پسر خطاب ، تو از همه دوستان پيش ما عزيزترى . پرسيدم : چرا ؟ گفتند : بخاطر آنكه تو به ما سر مىزنى و با ما رفت و آمد مىكنى . گفتم : علت آمدن من به اينجا اينست كه دوست دارم ببينم چگونه تورات و قرآن يكديگر را تصديق مىكنند . همان هنگام رسول خدا صلى الله عليه ( وآله ) وسلم از آنجا رد شد ، يهوديان گفتند : هان ارباب تو رد شد ، برو خود را به او برسان . گفتم : شما را بخدائى كه حق و كتاب خود را به شما امانت داده ، آيا قبول داريد كه او رسول الله است ؟ ساكت شدند و هيچ جوابى ندادند . عالم و بزرگشان گفت : او حرف تند و غليظى به شما زد ، جوابش را بدهيد . آنها هم گفتند : تو بزرگ و عالم مائى ، تو جوابش را بده . عالم گفت : حال كه ما را چنين قسم دادى ، ما يقين داريم كه او رسول الله است . گفتم واى بر شما ، پس در اينصورت كه او را انكار مىكنيد ، خود را نابود كردهايد . گفتند : نه ما هلاك نمىشويم . زيرا ملكى كه با اوست با ما دشمن است . گفتم : كدام ملك دوست شما و كدام دشمن شماست ؟ گفتند : جبرئيل دشمن ما و ميكائيل دوست ماست . زيرا هر چه عذاب و سختى و خشونت است از جبرئيل است ، ولى ميكائيل ملك رحمت و رأفت و محبت است . گفتم : جايگاه آنها پيش خدا چيست ؟ گفتند : يكى در طرف چپ خدا و ديگرى در طرف راست خداست . گفتم : قسم به خدا كه اين دو آنكه در بين آن دو هست ( يعنى