نام کتاب : نقدى بر مثنوى ( فارسي ) نویسنده : سيد جواد المدرسي جلد : 1 صفحه : 561
إسم الكتاب : نقدى بر مثنوى ( فارسي ) ( عدد الصفحات : 639)
قدرى از مقامات تو را دانستند . بلى كسى كه ، كسانى را كه سالها بت پرستى كردهاند و شراب و گوشت خوك خوردهاند خليفه حضرت رسول ( صلى الله عليه وآله و سلم ) و اميرالمؤمنين بداند ، پيغمبر را هم بيره بداند عجيب نيست و حال آنكه انبياء قبل از بعثت هم معصوم و در عين راه مىشناسند . در صفحه بيستم در بيان گرفتارى اهل حق با اهل دنيا تمثيل نموده به آهويى كه در طويله خران گرفتار شده ، يا هدهدى كه در قفس با زاغان باشد ، يا ابوبكرى كه در سبزوار باشد ، يعنى سنى كه در ميان شيعه گرفتار باشد مىگويد : او بمانده در ميانشان زارزار * همچو بوبكرى به شهر سبزوار پس از آن حكايت گرفتن خوارزمشاه سبزوار را و اراده قتل كردن را و امان خواستن اهل شهر و قبول نكردن او مگر آنكه يك ابوبكر نامى باشد در شهر كه شفاعت كند ، حال ببين مولوى چه لعابى مىدهد ، تا آنكه مىگويد : سبزوار است اين جهان و مرد حق * اندر اينجا ضايع است و ممتحق هست آن خوارزمشه شاه جليل * دل همى خواهد از اين قوم رذيل ( 1 ) تا آخر آنچه گفته ، مثل قحطى نبود چون چند شهر هست كه از قديم الايام شيعه بودهاند مثل سبزوار و قم و كاشان و قزوين ، مولوى به قدر قوّه مدّاحى مىكند به ناحق . در اوراق بعد هم به همين طورها سخن مىگويد ، غالباً هم از مكررات است ، بلكه بعضى از تمثيلات مستهجنه هم دارد كه لزومى نداشت ، بعضى هم دروغ بودنش معلوم است مثل حكايت آن كنيزك كه الاغ با او جماع مىكرد ، بى بى اش هم ديد ، پسنديد چنان كرد و مرد . ( 2 ) بارى ضررى به گله ما ندارد . در صفحه سى و ششم بعد از حكايت صاحبان قريه نزديك يمن از مؤمنى بود كه