بأمر زائد على عين الجوهر المحدود لأن الحدود الذاتية هي عين المحدود و هويته . [ 184 - ر ] و شك نيست كه قبول عرض است از آنك جز در قابلى نتواند بود ، و آن قابل قائم به نفس خود ذاتى است مر جوهرى را كه آن جسم است . و تحيّز نيز عرضى است كه جز در متحيّز نباشد ، لا جرم قائم به نفس خود نيست . و تحيّز و قبول بحسب وجود امر زايد بر عين جوهر محدود ، نى ، از آن كه حدود ذاتيه - يعنى أجزاء ذاتيه كه حدود در مقام تعريفات بدان حاصل است - بحسب خارج عين محدود و هويت اوست . و شيخ قبول و تحيّز را از آن جهت حدود ذاتيه داشت كه متحيّز و قابل ذاتيان جوهر و جسماند ، و تحيّز ذاتى متحيّز و قبول ذاتى قابل و جزو جزو جزو . فقد صار ما لا يبقى زمانين يبقى زمانين و أزمنة و عاد ما لا يقوم بنفسه يقوم بنفسه . پس غير باقى زمانين باقى شد زمانين ، بلكه ازمنه و غير قائم به نفس خويش قائم بنفسه گشت بحسب ظاهر و زعم محجوب ، و الَّا در حقيقت قائم به حق است نه به نفس خويش . و لا يشعرون لما هم عليه ، و هؤلاء هم في لبس من خلق جديد . و اين محجوبان را شعور نيست به آن چه ايشان بر وىاند از تبديل و تقليب حالى بحالى ، از آن كه اعيان ايشان اعراض متبدله است در هر آن ، و حق - سبحانه و تعالى - ايشان را خلعت خلقت تازه مىدهد در هر زمان . و ايشان را اين خلق جديد ملتبس و پنهان [ مىماند ] ، لا جرم اين معنى را محقق نمىدانند كه : < شعر > فانى است غير از خداى جهان ندارد بقايى جهان يك زمان خداى جهان هر چه اهدا كند به تجديد امثالش ابقا كند < / شعر > و أمّا أهل الكشف فإنهم يرون أن الله يتجلى في كل نفس و لا يكرّر التجلي ، و يرون أيضا شهودا أن كل تجلّ يعطى خلقا جديدا و يذهب بخلق . فذهابه هو عين الفناء عند التجلي و البقاء لما يعطيه التجلي الآخر فافهم . أما ارباب عرفان و اهل كشف و عيان معاينه مىبينند كه حق - سبحانه و تعالى - تجلى مىكند در هر نفس ، و تجلى او مكرر نمىشود ، زيرا كه آن چه موجب فنا است غير آنست كه موجب بقا است ، و در هر آنى فنا و بقا حاصل مىگردد ، لا جرم تجلى غير متكرّر باشد .