و حق - سبحانه و تعالى - به حكم حديث طالب ، ظهور اين حقايق و صور كرب در باطن متحقّق شد پس حق از براى اين كرب متنفس گشت يعنى تجلَّى كرد از براى اظهار آن چه در باطن است از اعيان عالم در خارج . پس نسبت كرد نفس رحمانى را به اسم رحمانى به لسان رسول خود ، آن جا كه گفت : « إنى أجد نفس الرّحمن من قبل اليمن » . و نفس عبارت است از وجود عام منبسط بر اعيان و از هيولاى حامله مر صور موجودات را . لأنه رحم به ما طلبته النسب الإلهية من إيجاد صور العالم التي قلنا هي ظاهر الحق . يعنى : نفس را از آن جهت به « رحمن » نسبت كرد كه حق به اسم رحمانى رحم كرد اعيان را . پس عطا داد آن چه خواستند به لسان استعدادات نسب الهيه كه اسماء و صفاتاند از وجود صور عالم كه آن ظاهر حق است . إذ هو الظاهر [ 157 - پ ] و هو باطنها إذ هو الباطن . از آن كه حق ظاهر است و ظاهريت او به صور عالم ، و حق باطن آن ، از آن كه حق - سبحانه و تعالى - باطن است چنانچه ظاهر است . و هو الأوّل إذ كان و لا شيء . يعنى : اوّليّت حق راست ، چه او بود و صور عالم را هنوز وجود نه . كما قال - عليه السّلام - : « كان الله و لا شيء معه » . و هو الآخر إذ كان عينها عند ظهورها . يعنى : اوست آخر ، چه او عين اعيان عالم است و عين صور آن در خارج . فالآخر عين الظاهر و الباطن عين الأوّل . آخر به دو معنى اطلاق كرده مىشود : يكى آن چه در اينجا مذكور است كه آن بودن حق است عين اعيان خارجيه موجوده در خارج ، چه آخر مراتب اوست . و دوم مستهلكه بودن اعيان در حق به فانى گشتن در او . پس بر معنى اول آخر عين ظاهر است و باطن عين اوّل ، چه حق اوّل و باطن بود و هنوز أشياء را ظهور نى . پس اوّل و آخر اوست چنان كه ظاهر و باطن اوست . لا جرم دردى كشان سرمست و جرعه چشان شراب الست در مخاطبهء او گويند : < شعر > تا تو به خلوتگاه جان آرام و مأوى ساختى دل ز درد درد خود سرمست و شيدا ساختى < / شعر >