پس فهم نمىكند حقيقت امر را ، و اطلاع نمىيابد بر مراد مگر آن كه حق او را تفهيم كند به إلقاء نور خويش بر دل او . و مىشايد كه « ها » ى « فهمه » ساكن باشد ، و معنى آن بود كه معنى لسان ترجمان الهى را فهم نمىكند مگر آن كه فهم او حق باشد ، چنان كه سمع و بصر و قوى و جوارح او به حكم حديث عين حق است . پس به حق فهم كلام حق تواند كرد . لا جرم ، بيت : < شعر > هر چه گويد از او به دو شنود هر چه گيرد از او به دو بخشد < / شعر > فإن للحق نسبا كثيرة و وجوها مختلفة . چه حق را نسب كثيره و وجوه مختلفه است كه بدان وجوه تجلى مىكند بر اعيان موجودات بحسب قابليت و استعدادات . أ لا ترى عادا قوم هود كيف « قالُوا هذا عارِضٌ مُمْطِرُنا » فظنوا خيرا باللَّه تعالى و هو عند ظن عبده به ، فأضرب لهم الحق عن هذا القول فأخبرهم بما هو أتم و أعلى في القرب . [ 151 - پ ] ) * يعنى : نمىبينى عاد را كه قوم هود است - عليه السّلام - كه چون حق به صورت سحاب بر ايشان تجلَّى كرد چگونه گفتند : اين أبر بارنده است بر ما و نفع رسانندهء ماست . پس گمان بردند كه حق به صورت لطف و رحمت بر ايشان متجلى است و حال آن كه به حكم حديث قدسي كه « أنا عند ظنّ عبدى بى » سنّت الهى آن كه عمل به مقتضاى ظن ايشان نمايد . پس حضرت حق به كمال رأفت و جمال رحمت از آن قول اضراب و اعراض كرد كه « بَلْ هُوَ ما اسْتَعْجَلْتُمْ به » [21] ، و اخبار كرد از آن چه اتمّ و اعلى است در قرب ، و اعلام كرد كه اين آن مطلوب شما است كه موصل است به كمالات و خلاص دهنده از قيد انيّات ، و بيرون آرنده از عالم تضاد و ظلمات ظلالات به عالم وفاق و انوار هدايات . و اين از آن چه گمان مىبرند اتمّ و اعلى است . فإنه إذا أمطرهم فذلك حظ الأرض و سقى الحبّة فما يصلون الى نتيجة ذلك المطر إلا عن بعد . از آن كه چون اين أبر بر ايشان ببارد باران او بهرهء زمين و ساقى دانهء مزروعه خواهد بود ، و وصول نتيجهء آن دير خواهد كشيد چه مدتى مديد و زمانى طويل بر آن دانه بايد گذشت تا به مقام غذاى جسمانى رسد و حظوظ نفسانى بدست آيد كه موجب دورى