پس چون غواشى طبيعت او را فرو گرفت و به حجب ظلمانيه كه مناسب استعداد تعينى عارضى اوست محجوب گشت و ضلال بر وى عارض شد پس طلبكار عروض غضب آمد لا جرم غضبى كه بر وى مرتب گردد هم عارض باشد ، و مآل به رحمت واسعهء سابقه بود . و كل ما سوى الحق دابّة فإن ذو روح . و هر چه غير حق است جنبنده است و جان دارد ، خواه جماد باش گو و خواه نبات ، امّا ، بيت : < شعر > چون شما سوى جمادى مىرويد محرم جان جمادان كى شويد از جمادى عالم جانها رويد غلغل اجزاى جانها بشنويد < / شعر > و ما ثمّ من يدب بنفسه و إنما يدب بغيره . فهو يدب به حكم التبعية للذي هو على الصراط المستقيم . يعنى : نيست در عالم آن كه بنفس خود حركت كند ، [ 145 - ر ] بلكه حركت هر متحركى به غير اوست . پس حركت هر متحركى به تبعيت قيّومى است كه بر صراط مستقيم است . مقصود آن كه هر يك از موجودات عينيّه حركت نمىكند مگر به حركت اعيان علميّه . و اين اعيان نيز متحرك نمىشود مگر به تبعيت اسمائى كه بر صراط مستقيم است . از آن كه حضرت پروردگار را در غيب ذات از دريچه هر صفتى از صفات تجليى است خاص از تجليّات كه ، اثر آن تجلَّى اوّل در صور اسماء و صفات ، كه اعيان ثابتهاند ، ظاهر مىشود . بعد از آن در صور روحيه [5] ، بعد از آن در صور نفسيه ، بعد از آن در صور خلقيه . پس اگر چه استناد حركت ظاهرا بر اين صور است امّا در باطن منتهى مىشود به حق - سبحانه و تعالى - . پس مبدأ حركت اوست و صورت تابع است او را . حاصل آن كه وجودات ما و لوازم ما ظلال وجودات اسماء و مقتضيات اسماء است كه آن اسماء از غيب مطلق به عالم اعيان و به عوالم جبروتي و ملكوتى و به عالم ملك نازل مىشود و ظاهر مىگردد به ظهور هويت احديت در اين عالمها . پس حركات همه از اوست بلكه در حقيقت همه هيچاند و هيچ ، اوست كه