قول « كنت سمعه و بصره » . و فرق كن در ميان خلق و حق به مشاهده حق به غلبت وحدت بر تو ، چنان كه حق - سبحانه و تعالى - فرمود : « قُلِ الله ثُمَّ ذَرْهُمْ » [25] . و هم فرق كن به شهود خلق تنها هنگام غلبه كثرت بر تو ، كقوله تعالى : « هُوَ الَّذِي خَلَقَكُمْ من نَفْسٍ واحِدَةٍ » [26] ، چه عين در حقيقت واحدة است ، و آن ذات الهيّه است و همان عين واحدة كثير بحسب مظاهر و اسماء و صفاتش . و فاعل « لا تُبْقِي وَلا تَذَرُ » « عين واحدة » است . يعنى وقتى كه متجلَّى شود اين عين واحدة ، ابقا نمىكند و فرو نمىگذارد از كثرت هيچ چيز را ، بلكه نفى مىكند و هباء منثور مىسازد ، < شعر > در آن دم كه طالع شود آفتاب چه تاب آورد سايه اى ذو لباب عجب آن كه خود سايه وقت شهود هم از نور خورشيد دارد وجود و ليكن بهر جا كه خورشيد تافت نشانى كس از سايه آن جا نيافت < / شعر > فالعلى لنفسه هو الذي يكون له الكمال الذي يستغرق به جميع الأمور الوجودية و النسب العدمية بحيث لا يمكن أن يفوته نعت منها ، و سواء كانت محمودة عرفا و عقلا و شرعا أو مذمومة عرفا و عقلا و شرعا . يعنى : على مطلق كه علوّ او لذاته باشد آنست كه كمال او مستغرق بود جميع كمالات وجوديه و صفات حقيقيه و نسب اضافيه و سلبيه را بر وجهى كه ممكن نباشد كه از او فوت شود نعتى از نعوت ، خواه اين نعوت محموده باشد بحسب عرف يا عقل يا شرع ، و خواه مذمومه ، چه هر كه از او فايت گردد چيزى ، بحسب آن فايت او را علوّ نباشد . و اين مقدار علوّ حاصل است آن را كه متحقّق باشد بدان . پس على - مطلق على مطلق نباشد و از آن جهت نعوت را از محموده و مذمومه تعميم كرد كه وجود خير محض است و عدم شرّ محض . پس هر امر و وجودى را از روى وجود خير هست و از روى عدميّت ملحق مىشود به دو شرّ . پس مذموم مىگردد چون زنا مثلا كه از آن جهت كه كمال قوت شهوية است خير است و از جهت تأدى به انقطاع نسل و وقوع فتن موجبه مر نظام اصلح را شرّ است . پس خير موجود را ذاتى است و شرّ عارضى ، پس لا جرم [ 86 - پ ] هر چه مذموم باشد عقلا يا عرفا و شرعا محمود است از جهت ديگر ، و از اين حيثيت ملحق به حق و لازم وجود مطلق ، پس نمىشايد كه از اينها