مؤمنان را به عقول ، يعنى به مجرّدات تفسير كرد از آن كه نفوس مؤمنين فعاله است در نفوس ديگران بطريق همّت ، بلكه همت ايشان را تأثير در همه عالم ظاهر مىگردد به قدر قوّت حق ، و به اندازهء نصيب از اسم قادر ، چنان كه عقول را اين اثر ظاهر است . و « مؤمنات » را به نفوس تفسير كرد ، يعنى [ نفس ] منطبعهء مطمئنّه ، بر طبق اصطلاح اين طايفه ، از آن جهت كه اين نفوس معقولهاند از روح اوّلا ، بعد از آن به واسطهء او طبيعت جسميه ، و بدن نيز منفعل مىگردد . * ( وَلا تَزِدِ الظَّالِمِينَ ) * : من الظلمات أهل الغيب المكتنفين خلف الحجب الظلمانية . * ( إِلَّا تَباراً ) * أي هلاكا ، فلا يعرفون نفوسهم لشهودهم وجه الحق دونهم . نوح - عليه السّلام - در دعا بر قوم مذكورين فرمود : خداوندا ظالمان را ، يعنى مستتران را به غواشييى كه موجب ظلمات است و لهذا شيخ ظالم را مأخوذ از ظلمت داشت . و رسول - عليه السّلام - نيز فرمود : « الظلم ظلمات يوم القيامة » . و اين طايفه [ را ] بطريق عطف بيان تفسير به اهل غيب كرد كه مستتر باشند در پس حجب ظلمانيه كه ايشان معدودند از ملامتيان خراباتى ، نه از سلامتيان مناجاتى . و در حق ايشان آمده كه : « اوليائى تحت قبائى لا يعرفهم غيرى » زيادة مگردان ، مگر هلاكت در تو ، تا نفوس خود را بشناسند به واسطهء مشاهدهء وجه حق ، و هلاك نفوس ايشان در وى ، يعنى چون در تو هلاك شوند ايشان را شعور به نفوس و ذوات خود نباشد ، و ايشان را مشاهده وجه باقى چنان در ربايد كه به ملاحظه انيات [ 75 - ر ] و مطالعهء ذات و صفات خويش محجوب از حق نشوند ، و گويند ، بيت : < شعر > چو جمال خود نمايى نظرم به خويش نبود چو مه تمام بينم چه نظر كنم سها را ز خودى براى آن كه « أرنى » بگوى اى دل كه تو تا تويى ، نبينى سبحات كبريا را ظلمات هستى خود تو به صدق دل سر كن چو خضر اگر بجويى سر چشمهء بقا را چو به دوست انس يا بى دل خود ز انس بر كن مشناس هيچ كس را ، چو شناختى خدا را < / شعر > في المحمديّين . « كُلُّ شَيْءٍ هالِكٌ إِلَّا وَجْهَه » . و التبار الهلاك . چنان كه در حق محمديّين و در كتاب ايشان وارد شده كه هر چه هست ، همه هالك است مگر وجه ذوات حق < شعر > كه : آن وجه باقى نگردد هلاك هلاكت كجا ره برد سوى پاك < / شعر >