و در قول حق - سبحانه و تعالى - كه « إِنِّي جاعِلٌ في الأَرْضِ خَلِيفَةً » [45] تخصيص ذكر ارض به آن كه خلافت در كلّ عالم است ، مبنى است از آن كه طاغيان ملايكه ارضاند ، چه غالب آنست كه طعن از كسى صادر مىشود كه در معرض آن منصب باشد ، و اهل سماوات مدبّرات عالم علوىاند به قصد اوّلى ، و مدبّرات عالم سفلى به قصد دوم . و اگر امعان نظر و اجالت بصر كنى دانى كه فساد در ارض از همين طاغيان ظاهر مىشود ، چه قوّت شهويّه و غضبيّه ، كه منشأ فساداتند ، دو ملكند از ملايك ارض كه غلبه مىكنند بر نفس ناطقه ، و او را أسير منقاد افاعيل و أغراض خويش مىسازند ، و بدين سبب نفس « امّارة بالسوء » مىگردد . لا جرم در كلام شيخ « و هم لا يشعرون » تلميح است بدين [ 19 - ر ] آيت : * ( أَلا إِنَّهُمْ هُمُ الْمُفْسِدُونَ وَلكِنْ لا يَشْعُرُونَ ) * [46] . و بدان كه اين مقاوله مختلف مىشود به اختلاف عوالمى كه اين تقاول واقع است در آن . پس در عالم مثال مقاوله شبيه مكالمهء حسّيه است . چنان كه تجلَّى كند حق بر ملايكه تجلَّيى مثالى ، بدان نهج كه تجلَّى مىكند بر اهل آخرت به صور مختلفه . چنان كه حديث تحول بدان ناطق است . و اگر تقاول واقع شود در عالم أرواح مجرّده ، مشابه كلام نفسى باشد . و قول حق با ايشان عبارت بود از لقاى معنى مراد در قلوب ايشان كه آن خليفه ساختن غير است در ارض . و قول ايشان عدم رضا و انكار است به خلافت غير . و اين انكار و عدم رضا به واسطهء احتجاب ايشان است به رؤيت نفس خويش و تسبيح خود از ادراك مرتبهء آن كه كاملتر است از ايشان ، و از اطلاع بر نقايص او و عدم مشاهدهء كمالاتش . از اين تنبيه - كه بتقديم رسيد - متنبه مىشود نفس معطى و طبع فطن بر مراتب كلام الهى كه در مرتبه اى عين متكلَّم است ، و در مرتبهء ديگر معنى قايم به متكلَّم ، چون كلام نفسى و در عالم مثالى و حسّى مركَّب از حروف و معبر بدان . بيت : < شعر > ز ان كه اين اسماء و ألفاظ حميد از كلابهء آدمى آمد پديد « علَّم الأسماء » بد آدم را امام ليك نى اندر لباس عين و لام چون نهاد از آب و گل بر سر كلاه گشت آن اسماء جانى روسياه كه نقاب حرف و دم در خود كشيد تا شود بر آب و گل معنى پديد < / شعر >