چنانك ناطق مقوم آن حيوان بود كه انسانست و اين بان وجه گويند كه اگر ناطق نبودى آن حيوان كه انسانست موجود نبودى پس مقوم اينجا علت وجود باشد و به اين معنى كه مىگوييم كه فصل مقوم نوع است جزو ذاتى مىخواهيم و لفظ مقوم در اين دو موضع باشتراك باشد فصل چهارم در بيان حال خاصه و عرض عام واجب نبود كه خاصه همه اشخاص نوع را شامل بود بلك اگر بهرى را باشد يا در بهرى اوقات بود دون بهرى مانند كاتب باضافت با انسان آن را هم خاصه خوانند و بدانك اگر بضاحك و كاتب بالفعل خواهند بعضى اشخاص را بود و در بعضى اوقات و اگر ضاحك و كاتب بالقوه خواهند همه اشخاص را بود و در همه اوقات و در ديگر خواص همين اعتبار توان كرد و همچنين در عرض عام گاه بود كه همه اشخاص را بود در همه اوقات مثلا اشخاص حيوان را مانند وجود و گاه بود كه همه اشخاص را بود اما در همه اوقات نبود مانند حركت و گاه بود كه همه اشخاص را نبود اما در همه اوقات بود مانند بياض و گاه بود كه نه در همه اوقات بود و نه همه اشخاص را مانند صوت و خاصه نوع خاصه نوعهائى بود كه بالاى او بود چنانك كاتب خاصه حيوان و نامى نيز باشد و اما واجب نبود كه خاصه نوعهائى بود كه شيب او بود بل باشد كه عرض عام آن نوعها بود چون ملون كه خاصه جسم است و عرض عام آنچه شيب اوست پس خاصه دو گونه بود يكى آنچه لاحق نوع بود لذاته نه از براى امرى خاصتر از او مانند صحيح و مريض حيوان را و ديگر آنچه لاحق او بود بسبب امرى خاصتر از او مانند كاتب حيوان را كه از جهت ناطقى لاحق او شود و اما لاحقى كه بسبب امرى عامتر بود از قبيل عرض عام بود