مقالت نهم در شعر و آن را بيطوريقا خوانند و آن سه فصل است فصل اول در اشارت بماهيت و منفعت شعر و آنچه بان تعلق دارد صناعت شعرى ملكه اى باشد كه با حصول آن بر ايقاع تخيلاتى كه مبادى انفعالاتى مخصوص باشد بر وجه مطلوب قادر باشد و اطلاق اسم شعر در عرف قدما بر معنى ديگر بوده است و در عرف متاخران بر معنى ديگر است و محققان متاخران شعر را حدى گفته اند جامع هر دو معنى بر وجه اتم و آن اين است كه گويند شعر كلامى است مخيل مؤلف از اقوالى موزون متساوى مقفى و كلام موزون باشتراك اسم بر دو معنى افتد يكى حقيقى و آن قولى بود كه حروف ملفوظ او را بحسب حركات و سكنات عددى ايقاعى باشد و دوم مجازى و آن هياتى بود سخن را از جهت تساوى اقوال و بحسب ظاهر شبيه به وزن چنانك در خسروانيهاى قديم بوده است و وزن خطابت نزديك بود به همين معنى و مراد اهل اين روزگار بموزون معنى اول است تنها و مراد قدما هر دو معنى بهم بوده است و معنى متساوى آن بود كه اركان قول كه آن را عروضيان افاعيل خوانند در همه اقوال متشابه بود و بعدد متساوى چه اگر متشابه نبود بحر مختلف شود و اگر بعدد متساوى نبود ضرب مختلف شود و مثمن مثلا با مسدس در يك شعر جمع شده باشد و معنى مقفى آنست كه خواتيم اقوال متشابه باشد بر وجهى كه مصطلح بود و شرط تقفيه در قديم نبوده است و خاص است بعرب و ديگر امم از ايشان گرفته اند و نظر در آن تعلق بعلم قوافى دارد