بيت زير : < شعر > و آليت لا آوى لها من كلالة و لا من حفا حتّى تلاقى محمّدا متى ما تناجى عند باب بن هاشم تراحى و تلقى من فواضله ندا نبيّا يرى ما لا ترون و ذكره أغار لعمري فى البلاد و أنجدا له صدقات ما تغب و نائل و ليس عطاء اليوم مانعه غدا < / شعر > چون به مكه رسيده برخى از مشركان قريش به او برخورده و از مقصد او پرسيده و اعشى قصد خود را گفته و قصيده را بر او خوانده است آن شخص در صدد رهزنى بر آمده و بوى گفته است : « يا ابا بصير ، إنّه يحرم الزنا » محمد زنا را حرام مىسازد . اعشى پاسخ داده است : « و الله إنّ ذلك أمر مالى فيه من أرب » مرا به اين كار نيازى نمانده است . باز آن شخص گفته است : « إنّه يحرم الخمر » پيغمبر خمر را حرام مىكند . اعشى پاسخ داده است : « أمّا هذه فو الله إنّ فى النّفس منها لعلالات و لكني منصرف فاتروّى منها عامى هذا ثمّ آتيه فاسلم » اما خمر پس مرا از آن در خاطر چيزها و ريشه هايى است از اين رو بر مىگردم و امسال را در آن باره انديشه مىكنم و بعد مىآيم و اسلام مىپذيرم . آنگه برگشته و در همان سال در گذشته است .