responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : تاريخ گزيده نویسنده : حمد الله مستوفي قزويني    جلد : 1  صفحه : 526


معلوم كردى نادانسته انگاشتى . ميان او و پسرش خورشاه بد شد و قاصد جان همديگر شدند . [1] علاء الدين ملحد را منظورى حسن مازندرانى نام بود و تا سپيدى بريش او در آمد ، علاء الدين با او لواطه كردى و يكى از سرارى خود به دو داده بود . اما در حضور زن و شوهر با هر كدام كه خواستى مباشرت كردى . حسن مازندرانى كين او در دل داشت . با خورشاه در ميان نهاد . خورشاه در جواب ساكت شد . حسن مازندرانى دانست كه خاموشى دليل رضاست . در شير [2] كوه ، چون علاء الدين مست بخفت ، [3] حسن مازندرانى او را بكشت ، در سلخ شوال سنهء ثلاث و خمسين و ستمائة .
سى و پنج سال و يك ماه پادشاهى كرده بود و چهل و پنج سال عمر داشت .
مولانا شمس الدين ايوب طاوسى او را مرثيه گفت . اين دو بيت از آن مرثيه است :
شعر چون بوقت قبض روحش يافت عزرائيل مست * برد سوى قمطريرا تا خمارش بشكند كاسه داران جهنم آمدندش پيش باز * تا نشاط دوستكانى در كنارش بشكنند



[1] - جهانگشا : « ركن الدين خورشاه پسر مهين علاء الدين بود و در هنگام طفوليت او علاء الدين هنوز در سن شباب بود . چه در زاد ميان ايشان هژده سال بيش تفاوت نبود . ركن الدين هنوز طفل بود كه علاء الدين ناانديشيده گفتى كه امام خواهد بود و ولى عهد منست . چون ركن الدين بزرگتر شد ، مخاذيل متابعان ايشان ميان او و پدر در تعظيم و مرتبه فرقى نمىنهادند و حكم او همچون حكم پدرش نافذ بود . علاء الدين با او بد شد . » ج 3 ص 253 .
[2] - ر : سير كوه .
[3] - جهانگشا : در هم آنجا كه شراب خورده بود ، در خانه‌اى از چوب و نى كه متصل اصطبل گوسفندان بود ، مست بخفت و چند تن از غلامان و چوپانان و شتربانان در گرد او بخفتند . نيم شب او را كشته ديدند : تبرى بر گردن او زده و بدان يك زخم كارش تمام شده بود » ج 3 ص 255 .

526

نام کتاب : تاريخ گزيده نویسنده : حمد الله مستوفي قزويني    جلد : 1  صفحه : 526
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست