خاطر وزير با ابراهيم خطابى نميكرد . چون ابراهيم به حد كمال رسيد ، بشرف وحى مشرف شد آزر بمرد . نمرود ابراهيم را بارشاد ابليس بمنجنيق در آتش انداخت و پيش از آن كس منجنيق نساخته بود . ابراهيم به آتش نرسيده ، جبرئيل بر او آمد و گفت حاجتى [ هست ] [1] ؟ ابراهيم گفت به تو [ نى ] [2] . چون چنين صادق بود ، بفرمان خداى تعالى آتش بر او سرد و سلامت گشت و در آنجا گلستان [ شكفت ] [3] ، ابراهيم از آن ميان بيرون آمد و در اين وقت شصت ساله بود . نمرود خواست كه با خداى تعالى جنگ كند ، صندوقى بساخت و چهار نيزه بر او نصب كرد و گوشت پاره ها از آن در آويخت و چهار كركس گرسنه را در چهار پايهء صندوق ببست و در آن صندوق نشست . كركسان ميل گوشت كردند و صندوق بر هوا بردند . چون قوتشان ساقط شد ، باز خواستند گشت . نمرود تيرى بر بالا انداخت . حق تعالى [ تير او خون آلود با پيش او رسانيد ، گمراه تر شد . دعوى خدائى ] [4] زمين و آسمان كرد . كركسان او را به زمين آوردند . بعضى نمرود را كاوس شمارند و اين قول ضعيف است . نمرود در كار ابراهيم عاجز شد . از او التماس نمود تا با اتباع از شهر بابل هجرت كند . ابراهيم بسخن او با ساره كه دختر [ عم و جفتش ] [5] بود و خوبصورتترين زنان [ آن زمان ] [6] بود و حواشى خود از بابل بمصر رفت . ملك مصر سنان بن علوان بن عبيد بن عويج بن عملاق بن يلمع بن اشليخا بن ارد [7] و هو ارم بن سام بن نوح در ساره طمع كرد و او را بقهر از ابراهيم بستد تا به دو دست دراز كند ، بدعاء ساره دستش خشك شد . ملك مصر تضرع كرد ، هم بدعاى ساره دستش با كار آمد تا سه نوبت همچنين ميكرد . چون ميسر نبود دست ازو باز داشت و كنيزكى هاجر نام به دو بخشيد . حق تعالى حجاب از پيش چشم ابراهيم [ برداشت ] [8] ، تا بر احوال ساره واقف گشت و دلش آرام يافت . چون ساره ، پيش ابراهيم آمد ، از آنجا بفلسطين رفتند و در آنجا قحط بود غلامان را [ بطلب رزق ] [9] بمصر
[1] - ف ، نيست [2] - ب ، ك : [ نه ] [3] - ر : [ پديد آمد ] [4] - ر : [ بفرمود تا تير او را خون آلود بپيش او رسانيدند . به همين خشنود شده باز گشت و از جهل دعوت خدائى ] [5] - ف ، ب : [ دختر عمش بود و جفتش ] ، ك : [ دختر عم و همخفتش ] [6] - ف ، ب : بنى آدم [7] - طبرى : لا و ذ [8] - ك : [ مرتفع كرده بود ] [9] - در نسخه ب ، [ طلبيد و بطلب قوت ]