ميخواهيد ، بقوم فرستيم . مرد كافر ابر سياه اختيار كرد . آن صرصرى بود . بقوم او رفت ، هفت شب و هشت روز بقوتى هر چه تمامتر [ وزان بود ] [1] و درخت [ و عمارات ] [2] را به تمام از بيخ بركند . [ و ايشان ] [3] هر چند قوت كردند و از غايت قوت پاى تا زانو به زمين فرو بردند ، فائده نبود و تمامت هلاك شدند و اين حال در ماه شوال بود ، بهنگام برد العجوز . هود عليه السلام بعد از كفار پنجاه سال بزيست ، عمرش [ صد و پنجاه سال بود ] [4] بحضرموت مدفونست . صالح ابن آسف بن عبيد بن ماسخ بن بنى عبيد بن خادر بن ثمود بن جاثر بن ارم بن سام بن نوح عليه السلام را وحى آمد و بقوم ثمود فرستاد . [ به زمين حجاز ] [5] و ايشان را به خدا دعوت كرد . اجابت نمىكردند و بمعجزه ، شترى ماده با بچه خواستند كه از سنگ بيرون آيد . صالح عليه السلام دعا كرد و مستجاب شد . آن شتر با بچه سى سال در ميان ايشان بود . آن قوم شتر را بكشتند . بچهء او بگريخت و بكوه رفت . خداى تعالى عذاب بايشان فرستاد روز اول [ رويهايشان ] [6] زرد شد ، روز دويم سياه فام ، روز سيم تمام سياه گشت . آوازى آمد ، چنان كه همه از هول آن بمردند . عمر صالح بروايتى [ دويست و پنجاه سال ] [7] و بروايتى [ دويست و هشت سال ] [8] گورش نزديك دار الندوه به مكه . حنظلة بن صفوان از تخم فهر بن قحطان . او را خداى تعالى پيغمبرى داد و باصحاب الرس فرستاد و اين رس پادشاهى بود از قوم ثمود به زمين مغرب و اول خداشناس بوده اما بسبب طول مدت دولت مغرور شد و دعوى خدائى كرد . قوم او با مردان لواطه كردندى و با چهارپايان گرد آمدندى و زنان آلت مردى از پوست دوخته ، استعمال كردندى . اكنون زنان آن كاره
[1] - ف . ب : [ برفت ] [2] - ف ، ر : [ درخت اعمار و وجودشان ] ، ك : [ اعمار تمامت ] [3] - فقط در نسخهء ر ، ف [4] - ك : [ صد و پنجاه سال ] ، ر : [ به صد و پنجاه سال رسيد ] [5] - ب : بحجاز [6] - ر : [ رويشان ] [7] - ب : [ دويست و پنجاه و هشت ] [8] - ب : [ صد و هشتاد ]