معاويه را معزول نكند تا كارها قرار گيرد ، پس ببهانه به حضرت خواند و اجازت مراجعت ندهد . على رضى الله عنه گفت * ( « وَما كُنْتُ مُتَّخِذَ الْمُضِلِّينَ عَضُداً » 18 : 51 ) * [1] تا بدين واسطه فتنه پديد آمد و امراء اطراف سر كشى آغاز كردند . عمرو عاص در وقت فتنهء عثمان به ايلهء شام گريخت و هر روز بر سر راهى رفتى بر سبيل تفأل خبر پرسيدى . يك روز از مردى نام او پرسيد گفت محصور . عمرو گفت عثمان محصور است . دوم كرت [2] پرسيد . مردى گفت حرب . عمرو گفت با عثمان در حربند . سيم كرت [ 2 ] پرسيد گفت قتل . نعرهاى بزد و گفت قتل الرجل . پس از آن مرد ، حال پرسيد . گفت چنان كه تو نخواهى ، عثمان را كشتند و على بخلافت نشست . عمرو عاص با پسران درين كار مشورت كرد . يكى گفت تو از صحابهء رسولى و پيغمبر ( ص ) ترا معزز داشتى . هر كه خليفه شود [ بى شك ترا ] [3] اكرام كند . پسر ديگر گفت اين رأى ركيك است . ما را بر يكى از اهل خلافت حقوق ثابت بايد كرد تا پيش او محترم شويم و ما را از على هيچ نگشايد و از معاويه آب روى بيفزايد . عمرو عاص اين رأى پسنديده داشت و پيش معاويه رفت و او را بخواستن خون عثمان بر انگيخت تا از مرتضى على طلب خون عثمان كرد و گفت قاتلان عثمان با تواند ايشان را به ما ده . طلحة بن عبيد الله و زبير عوام و مروان بن الحكم و عبد الله بن زبير بر مخالفت مرتضى على به مكه رفتند . درين حال ام المؤمنين عايشهء صديقه رضى الله عنها به حج رفته بود . او را بفريفتند و ببصره بردند ، ايشان را با حاكم بصره ، عثمان بن حنيف كه از قبل مرتضى على حاكم بود ، جنگ اتفاق افتاد . بعد از قتل بسيار ، شهر بستدند و در بصره متمكن شدند . مرتضى على به جهت جنگ ايشان از كوفيان مدد خواست . ابو موسى اشعرى ، ايشان را از مدد كردن مرتضى على منع كرد و بطلب خون عثمان تحريض داد . مرتضى على پسر خود [ امير المؤمنين حسن را ] [4] باستدعا [ ى لشكر ] [5] بكوفيان فرستاد . كوفيان بمدد او رفتند و ببصره شدند .
[1] - قرآن ، سورهء كهف 51 [2] - ف : روز [3] - ف : با تو بيشكى [4] - ف : را حسن عليه السلام [5] - فقط در ، م