responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : درر الأخبار من بحار الأنوار ( فارسي ) نویسنده : سيد مهدي حجازي    جلد : 1  صفحه : 79


چه بسا نشستنم را طولانى مىكنم تا آوازخوانيشان را بشنوم . پس امام فرمود : اين كار را نكن . مرد گفت : به خدا سوگند ، پايم بدين كار اقدام نمىكند فقط به گوشم مىخورد پس امام فرمود : آيا تو كلام خدا را نشنيده اى كه ( همانا گوش و چشم و قلب همه مسئولند ) گفت : آرى ، به خدا سوگند گويا تاكنون اين آيه را از كتاب خدا نشنيده بودم نه از عجمى و نه از عربى . پس ديگر بدان كار برنمىگردم إن شاء الله و از خدا استغفار مىكنم . امام به او فرمود : برخيز و غسل كن و نماز بخوان بدان چه بر تو واضح گشت چرا كه تو بر كار سختى اصرار داشتى ، تو در بدترين حالات بودى اگر در اين حال مىمردى ! خداى را سپاسگزار ، و از هر چه ناخوشايند است توبه كن همانا خداوند مكروه نمىدارد مگر زشت را و زشت و قبيح را به اهلش واگذار چرا كه براى هر چيزى اهلى هست .
4 - و اگر گفت : چرا زن روزه را قضا مىكند ولى نماز را نمىخواند ؟ گفته مىشود :
دلائل مختلفى دارد ، يكى از دليلها اينكه روزه گرفتن از خدمت كردن به خود و همسرش و خانه دارى او و آسايش زندگانى او مانع نمىشود اما نماز مانع تمام اينها مىشود چون نماز پيوسته در هر روز و شب هست و بر آن خويشتندارى نتواند اما روزه چنين نيست .
5 - چنان كه پدرم عليه السّلام [ حضرت كاظم ] فرمود : هر جانور درنده اى كه دندان نيش داشته باشد يا پرنده اى كه داراى چنگال باشد حرام است و هر پرنده اى كه سنگدان و چينه دان داشته باشد حلال است و دليل ديگرى كه بين پرنده حلال گوشت و حرام گوشت فرق مىگذارد گفتهء امام عليه السّلام است كه : هر پرنده اى را كه پيوسته بال مىزند بخور و هر پرنده اى را كه بالهايش را صاف نگه مىدارد نخور .
6 - عباية بن ربعى گويد : جوانى انصارى نزد ابن عباس مىآمد و عبد الله بن عباس او را گرامى مىداشت و به خود نزديك مىكرد . به او گفتند : اين جوان را گرامى مىدارى و به خود نزديك مىكنى با اينكه اين جوان بدكردارى است . شبها مىرود و گورها را مىشكافد ، پس عبد الله بن عباس گفت : در چنين وقتى مرا آگاه سازيد . آن جوان شبى ميان گورستان رفت و به عبد الله خبر دادند و او بيرون رفت تا سرانجام كار او را ببيند ، در گوشه اى كه جوان او را نمىديد ايستاد و به او نگريست آن جوان در گورى مهيا خوابيد و با فرياد بلند ندا كرد : واى بر من ! زمانى كه تنها در لحد وارد شدم و زمين زير بالينم به سخن آيد و گويد : خوش نيامدى و اهل

79

نام کتاب : درر الأخبار من بحار الأنوار ( فارسي ) نویسنده : سيد مهدي حجازي    جلد : 1  صفحه : 79
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست