responsiveMenu
فرمت PDF شناسنامه فهرست
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
نام کتاب : درر الأخبار من بحار الأنوار ( فارسي ) نویسنده : سيد مهدي حجازي    جلد : 1  صفحه : 125


نبوّت منتخبات جزء دوازدهم « 4 حديث » 1 - عبد الله بن عبد الرحمن از كسى كه از وى نقل نموده روايت كند كه گفت : آنگاه كه [ يوسف ] به جوان گفت : « مرا نزد خواجه ات ياد كن » جبرئيل به سوى او آمد و با پايش ضربه اى نواخت كه برايش زمين هفتم شكافت و آشكار گشت ، پس به او گفت : اى يوسف ! بنگر چه مىبينى ؟ فرمود : سنگى كوچك مىبينم پس سنگ را شكافت و گفت : چه مىبينى ؟ فرمود : كرمى كوچك مىبينم . گفت : روزى دهنده او كيست ؟ گفت : خداوند .
گفت : پروردگارت گويد : اين كرم را در اين سنگ در ژرفاى زمين هفتم فراموش نمىكنم آيا گمان كردى تو را فراموش مىكنم كه به جوان گفتى : مرا نزد خواجه ات ياد كن ؟ به خاطر اين گفته ات چندين سال به زندان مىمانى . گفت : پس يوسف در اين هنگام گريست به قدرى كه ديوارها هم به گريه اش گريستند . راوى گفت : پس زندانيان با گريهء او اذيّت شدند كه قرار گذاشت يك روز بگريد و يك روز آرام باشد و بدترين حالتش روزى بود كه آرام مىشد .
2 - سليمان گفت : سفيان گفت : به امام صادق عليه السّلام عرض كردم : آيا جائز نيست كه مرد خودش را برگزيده و صالح معرفى كند ؟ فرمود : هر گاه ناچار شد جائز است آيا نشنيده اى گفتهء يوسف را كه « مرا بر گنجينه‌هاى زمين بگمار همانا من نگاهبانى دانايم » .
3 - ابو بصير گفت : از امام باقر عليه السّلام شنيدم كه مىفرمود عليهم السّلام كسى كه تقيّه ندارد در او خيرى نيست . همانا يوسف گفت عليهم السّلام اى كاروان شما سارق هستيد و حال آنكه آنان سرقت نكرده بودند .
4 - از ابن عباس روايت شده كه : همسر ايّوب روزى به ايّوب گفت : اگر خدا را مىخواندى تو را شفا مىداد . پس فرمود : واى بر تو ، ما هفتاد سال در نعمت و آسايش بوديم آيا به همان اندازه در سختى و دشوارى صبر نكنيم . گفت : مدت كمى از اين [ حادثه ] گذشت كه او شفا يافت .

125

نام کتاب : درر الأخبار من بحار الأنوار ( فارسي ) نویسنده : سيد مهدي حجازي    جلد : 1  صفحه : 125
   ««صفحه‌اول    «صفحه‌قبلی
   جلد :
صفحه‌بعدی»    صفحه‌آخر»»   
   ««اول    «قبلی
   جلد :
بعدی»    آخر»»   
فرمت PDF شناسنامه فهرست