موسى مىگويد : پس من به طرف جاده مزبور رفته و به آنجا رسيدم و كنار آن ايستاده و هوا بسيار گرم بود ، پيوسته در آنجا ايستاده بودم بحدّى كه نزديك بود مخالفت كرده و برگشته و ملاقات با او را ترك كنم ، در اين هنگام چشمم به چيزى خورد كه به جلو مىآيد و شبيه مردى است كه روى شترى نشسته ، پس چشم به آن دوخته تا نزديك به من شد به او گفتم : اى مرد در اينجا يكى از فرزندان رسول خدا صلَّى الله عليه و آله و سلَّم بود ، و شما را مىخواند ايشان شما را به من معرفى كرده و پيام برايت فرستادهاند . مرد گفت : با هم به خدمتش برويم . موسى مىگويد : او را بردم تا به نزديك خيمه رسيديم ، وى شترش را خواباند و درب خيمه ايستاد منتظر اذن دخول بود ، پس حضرت از درون خيمه او را خواندند ، اعرابى داخل خيمه شد و من نيز نزديك شده تا درب خيمه رسيده و سخن ايشان را مىشنيدم ولى آنها را نمىديدم . حضرت ابو عبد الله عليه السّلام به وى فرمودند : از كجا آمدى ؟ او گفت : از دورترين نواحى يمن . حضرت فرمودند : تو از فلان و فلان مكان هستى ؟ او عرض كرد : بلى من از فلان موضع مىباشم . حضرت فرمودند : براى چه به اين صوب آمدى ؟ عرض كرد : به قصد زيارت حضرت ابا عبد الله الحسين عليه السّلام آمدم . حضرت فرمودند : تنها براى زيارت آمده و هيچ حاجت ديگرى نداشتى ؟ عرض كرد : هيچ حاجتى نداشتم مگر آنكه به سر قبر مطهّر آن حضرت رفته و نماز آنجا خوانده و جنابش را زيارت كرده و سپس از حضرتش خداحافظى كرده و به اهل و خويشانم برگردم . حضرت فرمودند : در زيارت آن حضرت چه مىبينيد ؟