نام کتاب : الخصال ( فارسي ) نویسنده : الشيخ الصدوق جلد : 1 صفحه : 302
شرح - عصباء حيوانى را گويند كه گوش يا بينى يا لب يا دست آن بريده باشد و ظاهر اين است كه در آن زمان مردمان جاهل برخورد باين چيزها را بفال بد ميگرفتند و روايت بيان حال آنان ميكند نه آنكه واقعا تأثيرى داشته باشد و دعاى آخر روايت نيز مؤيد اين معنا است و الله العالم . ( پنج تن گريهء فراوان داشتند ) 15 - امام صادق ( ع ) فرمود : پنج تن گريهء فراوان كردند آدم و يعقوب و يوسف و فاطمة دختر محمد ( ص ) و على بن الحسين ( ع ) اما آدم براى دورى از بهشت آن چنان گريست كه اثر اشك همچون رودخانه برخسارش نمايان شد و اما يعقوب بر فراق يوسف باندازه ءاى گريست كه چشمش از دست رفت و او را گفتند اين چنين كه تو پيوسته بياد يوسف هستى بخدا از بيمارى لاغر و نحيف گردى و يا خود را نابود خواهى نمود . اما يوسف از دورى يعقوب آن چنان گريست كه زندانيان ناراحت شدند و يوسف را گفتند يا شب گريه كن و روز آرام باش و يا روز گريه كن و شب آرام بگير يوسف نيز با پيشنهاد آنان ساخت كه در يكى از شبانه روز بگريد و اما فاطمة براى رسول خدا باندازه اى گريست كه اهل مدينة ناراحت شدند و بحضرتش عرض كردند از بس گريستى ما را آزرده نمودى پس از اين تذكر فاطمة از مدينة بيرون ميرفت و در گورستان شهر هر چه ميخواست گريه ميكرد و سپس باز ميگشت و اما على بن الحسين بيست سال و يا چهل سال [1] بر مصيبت پدرش گريست هر چه خوراك به پيش آن حضرت مينهادند ميگريست تا آنكه يكى از غلامانش عرض كرد يا بن رسول الله من بفدايت ، ميترسم كه شما خود را هلاك سازيد .